درباره من : نظر به اینکه انجمن ادبی داستان مهر تنها انجمن داستان نویسی شهرستان همدان می باشد . جهت اطلاع دوستان و علاقمندان به داستان و داستان نویسی می رساند جلسات انجمن داستان مهر هر هفته پنج شنبه ها ساعت 16الی 18 در : (همدان –چهار باغ شهید مفتح –مجتمع فرهنگی و هنری بوعلی سینا – سالن کنفرانس )دایر می باشد . همچنین کتابخانه ی این انجمن نیز در روزهای زوج صبحها از ساعت 10 الی 12 جهت همکاری فعال می باشد .دوستانی که مایلند با این انجمن در مکاتبه باشند .می توانند آثار و نظرات و پیشنهادات خود را به پست الکترونیکی انجمن ارسال دارند. anjomanmehr@yahoo.com anjomanmehr87@gmail.com ...................................................... تلفن تماس با مسئول امور اداری : 09359873963
پروفایل من : مدیر وب
| یکی از هشت داستان برگزیده ی طنز مکتوب کشوری - تهران، آبان 1389 - سعید فتاحی | |
| ساعت ٥:٥٥ ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ : توسط : مدیر وب |
|
دربست خیابان آقا جانی به نا خدا داش میتی . خوبی؟ ... از توران و بچه ها چی خبر؟ ... حتماء سر، که می زنی؟ بی خبر نمونی ... ماشین ریدیفه؟ ... اگه استارت و دینامش باز « قاط » می زنه، یه سر بزن اوسا قاسم ... «سیم ثانیه» ریدیفه ... سیفارش نکنم دیگه . ما هم پردادن پسوه ... آذربایجان غربیه . اینجا باید «کل» بزنیم با یه مشت کومله و دموکرات ... وضع « قاراشمیشه » ، سخت . تو بمیری حسابی به هم ریخته است ... یه هو می بینی «جلو بندیت» شده سفره ، جلو پات ... معلوم نیست دوست کیه ، دشمن کیه ؟ ... روزهای اول رفتم ایستگاه صلواتی ... گفتم جون عزیز اینجا کوویته ... صبح و عصر تو خط صلواتیم . ولی با اون بشگه های خیراتی که باید صبح تا شوم تکون می دادیم دیدم اوسات آدم این کارآ، نیست ... دو زاریشون انداختم، تو کار فرمون و دنده و کلاج وهندل و خلاصه کلوم، ماشین هستیم ... حالا هم تو موتوری ام ، با ماشین های اسقاطی و ترکش خورده طرفیم ... دیشب کاغذ دادند ویصیت « شلال » کنیم ، ما هم کردیم ... البت کاغذ پر بود سوره و حدیث و کلی حرف های چاپی... نشد راحت حرفم را ویصیت کنم ... خوب یه چیز هایی « بلغور» کردم. ولی حالا اصل کلام برات شلال می کنم . حواس بده ... اولا، گیج نزنی ... اگه این از خدا بی خبر ها زدن «کف سینی مون» آفتاب خورد، با همین ماشین کار کن و قسمت توران و بچه ها رو عصر به عصر برسون ... حالا که این جوری هاست ، ما نفله شیم، اصغر « پیچ گوشتی » سهمیه لاستیکش رو بگیره ... دیدی اش بهش بگو، الحق که جان به جانت بذارند « مسافر دزدی » . بی مرام قرار بود با هم بیایم ، با هم برگردیم . این رسمش نبود با «امریه مفتی» بیایی و آخرش ننه من غریبم در بیاری و تلکه ام کنی وبزنی چاک. آخه لا مصب ، خون تو از خون این بچه مچه ها ، رنگی ترکه نیست. .. بگذریم ، بی خیال... نگفتی هم نگفتی ... کجا بودم ، آها... به خودت می گم ، حواست جفت و جور شه، اینجا « لاستیک ترکوندیم » ماشین رو ملا نکنی، یه لیوان آب هم روش ... حق و سهم صغیر یقه ات رو می گیره ، ها ... تو ویصیت برات نوشتم ، اگه اینجا عمرم به چرخ نبود و «تسمه بروندیم» ، اول یه مراسم می گیری « مشتی». بعد «شلاقی» می ری کاغذ و سند « لگن » حسن گرده رو می بری شرکت خودرو، یک فرم تعویض خودرو به اسم من براش می گیری ، بی نوبت ... شنفدم براش نوبت دادن سه ساله. خدا رو خوش نمی آد، بیچاره با اون « لگن» خرج چند سر عائله رو می ده . به حسن گرده بگو، هر وقت خاک منطقه را می بینم یاد تو می کنم، هر « پیکی» می زدیم، یه انگشت تر به خاک می کشیدیم و با خاک مزه می ساختیم . خاک که حرف خالی نیست، خاک مزه ته استکونی لوطیه . این خاک نباید زیر پای هر ناکس و اجنبی باشه ...
دویماء . خوش ندارم اسمم رو روی خیابون تابلو کنن... تو ویصیت گفتم قابل این حرف ها نیستم ... ولی « نقل » این حرف ها نیست ، تو بمیری بفهمم اسمم رو گذاشتن روی خیابون، هر شب می آم ، روزگارت سیاه می کنم . با این اسم و سجلی که دارم پاک ریشخند بچه های خط می شم ... اینجا را توی ویصیت ننوشتم، ولی حساب کن اسم آقاجونی بشه خیابون آقاجونی ... همین مرتضی « اسکلت» کله خر، اولین کسیه که می ره تو اون خط کار کنه. حواسی منظورم کیه؟ . همون راننده که « آبگوشت به بالا » حرف می زنه، معلوم نیست، شاعر یا شوفر... مسافر ها رو هم که می شناسی؟... همیشه خدا « گیج » می زنن . دو کلوم حرف درست، راست زبونشون نیست ... یکی می گه « سر آقا جونی» پیاده می شم . اون یکی از « سر آقاجونی» میخواد بره از «ته آقاجونی » بگذره، تا به « سه راهی آقا جونی» برسه . یکی می گه آقا من « بغل آقاجونی» پیاده می شم... آخه خدایی این فلاکت نیست؟ ... حساب کن صبح به صبح ، همه اموات منتظرن تا از عالم دنیا براشون خیرات و صلوات برسه، اونوقت برای من بیچاره هر روز صبح دو هزار نفر بدو ، بدو ، خودشون رو به سر خیابون می رسونند، به صف می شن ، هر ماشین که بگذره، هوار میکشن، « ته آقا جونی » . حالا چند نفر هم بالا تر منتظر موندن، تاکسی خالی برسه کلاس بذارن و هوار بکشند، « دربست ته آقا جونی » بماند... این « متل» اول صبحه، « ته » روز باز همین جمعیت، کنار خیابون به صف می شن « واسه » اومدن خونه . دوباره گلو پاره کنن « سر آقاجونی» ... جان مولا این مصیبت نیست؟. هم این دنیا مایه خنده شوفرهای خط باشم، هم اون دنیا مایه خنده همه اموات و فرشته و از ما بهترون بگیر، تا بالا... یادت رفته به قصابی حسن سیبیل چقدر « هر و کر» کردیم . پشت شیشه اش نوشته بود «گوشت سعدی». درسته قصابی اش کنار پارک سعدی بود، ولی « ملطفت » نشدیم، چه ربطی داشت گوشت فروشی با گل ستان سعدی خدا بیامرز ... همیشه مردم محل هم می گفتن « گوشت سعدی»، خرابه، همه اش چربی و آشغاله، بساط خنده ما هم که براه بود . حالا می ترسم اسم و سجل ما هم بساط خنده بچه های خط شه . راستش حالا می فهمم این خارجی های بی دین، چرا اسم خیابون ها را شماره و عدد گذاشتند، بهر حال داش میتی، از اسم و سجل که شانس نداشتیم . ولی اگه دو کلوم سواد درست و حسابی می داشتیم لااقل اسم یک کلاسی ، پارکی، موزه ای، تو محل رو پایه بودیم ... ولی بی خیال بابا... غمت نباشه، دعا کن سالم برگردیم ، خودش حل می شه... هوای بچه ها رو داشته باش . یا علی عزیز آقا جونی |

