انجمن داستان مهر

چند نفر چند دل تکه تکه شده را برداشتند و آوردند اینجا.ما هم سعی خودمان را کردیم و انجمن داستانی بنیان نهادیم که روز به روز با یاری خداوند قوت می گیرد.اما نیاز داریم تا باز هم به جلو گام برداریم..هدف این انجمن تربیت کردن نویسندگان جوان است.
 
یکی از هشت داستان برگزیده ی طنز مکتوب کشوری - تهران، آبان 1389 - سعید فتاحی
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ : توسط : مدیر وب

 

دربست خیابان  آقا جانی

به نا خدا

داش میتی . خوبی؟ ...  از توران و بچه ها چی خبر؟ ...  حتماء  سر، که  می زنی؟ بی خبر نمونی ... ماشین ریدیفه؟ ...  اگه  استارت و دینامش باز « قاط » می زنه، یه سر بزن اوسا قاسم ... «سیم ثانیه» ریدیفه ... سیفارش نکنم دیگه .

ما هم پردادن پسوه ... آذربایجان غربیه . اینجا باید «کل» بزنیم با یه مشت کومله و دموکرات ... وضع  « قاراشمیشه » ‍‍، سخت . تو بمیری حسابی به هم ریخته است ...  یه هو می بینی «جلو بندیت»  شده سفره ، جلو پات ... معلوم نیست دوست کیه ، دشمن کیه ؟ ... روزهای اول رفتم ایستگاه صلواتی ... گفتم جون عزیز اینجا کوویته ... صبح و عصر تو خط صلواتیم . ولی با اون بشگه های خیراتی که باید صبح تا شوم  تکون می دادیم دیدم اوسات آدم این کارآ،  نیست ... دو زاریشون  انداختم، تو کار فرمون  و دنده و کلاج وهندل و  خلاصه کلوم، ماشین هستیم ... حالا هم تو موتوری ام ، با ماشین های اسقاطی و ترکش خورده طرفیم ... دیشب کاغذ دادند ویصیت « شلال » کنیم ، ما هم کردیم ... البت کاغذ پر بود سوره و حدیث و کلی حرف های چاپی... نشد راحت حرفم را ویصیت کنم ... خوب یه چیز هایی « بلغور» کردم. ولی حالا اصل کلام برات شلال می کنم . حواس بده ...

اولا، گیج نزنی ... اگه این از خدا بی خبر ها زدن «کف سینی مون» آفتاب خورد، با همین ماشین کار کن و قسمت توران و بچه ها رو عصر به عصر برسون ...  حالا که این جوری هاست ، ما  نفله شیم، اصغر « پیچ گوشتی » سهمیه لاستیکش رو بگیره ... دیدی اش بهش بگو، الحق که جان به جانت بذارند « مسافر دزدی » . بی مرام قرار بود با هم بیایم ، با هم برگردیم . این رسمش نبود با «امریه مفتی» بیایی و آخرش ننه من غریبم در بیاری و  تلکه ام  کنی وبزنی چاک. آخه لا مصب ، خون تو از خون این بچه مچه ها ، رنگی ترکه نیست. .. بگذریم ، بی خیال...  نگفتی هم نگفتی ...

 کجا بودم ، آها...  به خودت می گم ، حواست جفت و جور شه، اینجا « لاستیک ترکوندیم » ماشین رو ملا نکنی، یه لیوان آب هم روش ... حق و سهم صغیر یقه ات رو می گیره ، ها ... تو ویصیت برات نوشتم ، اگه اینجا عمرم به چرخ نبود و «تسمه بروندیم» ، اول یه مراسم می گیری « مشتی».  بعد «شلاقی» می ری کاغذ و سند « لگن » حسن گرده رو       می بری شرکت خودرو، یک فرم تعویض خودرو به اسم من براش می گیری ، بی نوبت ... شنفدم براش نوبت دادن سه ساله. خدا رو خوش نمی آد،  بیچاره با اون « لگن» خرج چند سر عائله رو می ده .

به حسن گرده بگو، هر وقت خاک منطقه را می بینم یاد تو می کنم،  هر « پیکی» می زدیم، یه انگشت تر به خاک       می کشیدیم  و با خاک مزه می ساختیم . خاک که حرف خالی  نیست، خاک مزه ته استکونی لوطیه . این خاک نباید زیر پای هر ناکس و اجنبی باشه ...

 

دویماء . خوش ندارم اسمم رو روی خیابون تابلو کنن... تو ویصیت گفتم قابل این حرف ها نیستم ... ولی « نقل » این حرف ها نیست ، تو بمیری بفهمم اسمم رو گذاشتن روی خیابون، هر شب می آم ، روزگارت  سیاه می کنم . با این اسم و سجلی که دارم پاک ریشخند بچه های خط می شم ... اینجا را توی ویصیت ننوشتم، ولی حساب کن اسم آقاجونی بشه خیابون آقاجونی ... همین مرتضی « اسکلت» کله خر، اولین کسیه  که می ره تو اون خط کار کنه. حواسی منظورم کیه؟ . همون راننده که « آبگوشت به بالا » حرف می زنه، معلوم نیست، شاعر یا شوفر...

مسافر ها رو هم که می شناسی؟... همیشه خدا « گیج » می زنن . دو کلوم حرف درست، راست زبونشون نیست ...  یکی می گه « سر آقا جونی» پیاده می شم . اون یکی از « سر آقاجونی» میخواد بره  از «ته آقاجونی » بگذره، تا به « سه راهی آقا جونی» برسه . یکی می گه آقا من « بغل آقاجونی» پیاده می شم... آخه خدایی این فلاکت نیست؟ ... حساب کن صبح به صبح ، همه اموات منتظرن تا از عالم دنیا براشون خیرات و صلوات برسه، اونوقت برای من بیچاره هر روز صبح دو هزار نفر بدو ، بدو ، خودشون رو به سر خیابون می رسونند، به صف می شن ،  هر ماشین که بگذره، هوار میکشن،                  « ته آقا جونی » . حالا چند نفر هم بالا تر منتظر موندن، تاکسی خالی برسه کلاس بذارن و هوار بکشند، « دربست ته آقا جونی »  بماند...

این « متل» اول صبحه، « ته » روز باز همین جمعیت، کنار خیابون به صف می شن « واسه » اومدن خونه . دوباره گلو پاره کنن « سر آقاجونی» ...

جان مولا این مصیبت نیست؟. هم این دنیا مایه خنده شوفرهای خط باشم، هم اون دنیا مایه خنده همه اموات و فرشته و از ما بهترون بگیر، تا بالا...  یادت رفته به قصابی حسن سیبیل چقدر « هر و کر»  کردیم . پشت شیشه اش نوشته بود «گوشت سعدی». درسته  قصابی اش کنار پارک سعدی بود، ولی « ملطفت » نشدیم، چه ربطی داشت گوشت فروشی با گل ستان سعدی خدا بیامرز ... همیشه مردم محل هم می گفتن « گوشت سعدی»، خرابه، همه اش چربی و آشغاله، بساط خنده ما هم که براه بود . حالا می ترسم اسم و سجل ما هم بساط خنده بچه های خط شه .

راستش حالا می فهمم این خارجی های بی دین، چرا اسم خیابون ها را شماره و عدد گذاشتند،  بهر حال داش میتی، از اسم و سجل که شانس نداشتیم . ولی اگه دو کلوم سواد درست و حسابی می داشتیم لااقل اسم یک کلاسی ، پارکی،      موزه ای، تو محل رو پایه بودیم ...

ولی بی خیال بابا... غمت نباشه، دعا کن سالم برگردیم ، خودش حل می شه...  هوای بچه ها رو داشته باش .     

یا علی

               عزیز آقا جونی