درباره من : نظر به اینکه انجمن ادبی داستان مهر تنها انجمن داستان نویسی شهرستان همدان می باشد . جهت اطلاع دوستان و علاقمندان به داستان و داستان نویسی می رساند جلسات انجمن داستان مهر هر هفته پنج شنبه ها ساعت 16الی 18 در : (همدان –چهار باغ شهید مفتح –مجتمع فرهنگی و هنری بوعلی سینا – سالن کنفرانس )دایر می باشد . همچنین کتابخانه ی این انجمن نیز در روزهای زوج صبحها از ساعت 10 الی 12 جهت همکاری فعال می باشد .دوستانی که مایلند با این انجمن در مکاتبه باشند .می توانند آثار و نظرات و پیشنهادات خود را به پست الکترونیکی انجمن ارسال دارند. anjomanmehr@yahoo.com anjomanmehr87@gmail.com ...................................................... تلفن تماس با مسئول امور اداری : 09359873963
پروفایل من : مدیر وب
| نویسنده داستان :مرتضی اسدی مرام | |
| ساعت ۱٠:۳٧ ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : مدیر وب |
|
مرتضی اسدی مرام قطره قطره خون میان این کلمات جاریست
قطره قطره خون میان این کلمات جاریست...
آرام از تیر چراغ برق کناردیوار بالا رفتم، ساکم را روی بام انداختم و با یک جهش روی سقف پریدم ، به آهستگی خودم را به خر پشت رساندم و کز کردم. هوای سرد آذر ماه بدنم را کرخت کرده بود. تو با آن یک چشمت تنها مستقبلم بودی از آن طرف دیوار، چشمم افتاد به گوشه بام که قبلا لانه کبوترهای پدرم بودو قبل از رفتن سر تمام آنها را کنده بودم یکی یکی، تنها چیزهائی که پدر دوستشان داشت کبوترهایش بودند، عاشقشان بود، چند بار من و ننه ام را به خاطر کبوترها زده بود و با همسایه ها درگیر شد! ساکم را رها کردم روی آسفالت و دستم را بردم توی لانه ، طوقی بهترین کبوتر پدرم را که به قول خودش سالار کبوترهای شهر بود و بارها از مسافتهای خیلی دور رهایش کرده و دوباره برگشته را گرفتم. پدر رویش شرط می بست و همیشه هم می برد . چشمهایم را بستم و دست لرزانم را روی گردنش گذاشتم و با یک حرکت سرش را از بیخ کندم ، چشمم را باز کردم، خونی سرخ و گرم، از ترس سر طوقی را پرت کردم و افتاد توی خرابه پشت خانه . کبوترها انگار فهمیده بودند خبریست ، درون لانه بق بقو می کردند، این ور آن ور می پریدند ، خودشان را به دیوار اتاقک می زدند .کبوترها انگار فهمیده بودند خبری است. کاکلی پا پری با آن پرهای دور پا ،کاکل سفید و چشمهای زیبا، دلم نمی آمد اما قسم خورده بودم همه شان را بکشم مخصوصا اول آنهایی را که پدر بهشان می نازید،کاکلی هم می رفت خال آسمان وساعتها پائین نمی آمد،سخت بود سخت ،چند بار فروخته بودش و بعد از مدتی برگشته بود، بعضی شبها آنقدر روی آسمان می ماند که مجبور می شدیم روی پشت بام چراغ روشن کنیم تا برگردد ،پدر هی زل می زد به آسمان هر وقت یکی از کبوترهایش گم می شد، یا شکار کبوتر بازهای دیگر، تا مدتها بد عنق بود و من و مادرم را به باد کمربند می بست .دستم را روی سر کاکلی گذاشتم این بار چشمم را نبستم و سرش را کندم. خون پاشید روی صورت و لباسهایم ، کبوتر بی سر بال می زد و جان می کند . حالا نفرین مرگ بر لانه سایه انداخته بود ، یکی یکی همشان را بیرون کشیدم و سرشان را جدا کردم ، تمام بدن کبوترها و کف آسفالت سقف سرخ شده بود. خون روی سقف جاری شد و جوی کوچکی درست کرد و از ناودان چکید ، لباس و صورت و دستم به لباس شمر می ما نست. تو با آن پوست سیاه و براقت روی پشت بام کناری ایستاده بودی و با آن یک چشمت مبهوت زل زده بودی به من و کبوترها ، این صحنه به جای به اشتها آوردنت انگاربیشتر متعجبت کرده بود. همین سال پیش بود که گربه یکی از جوجه کبوترها را برده بود و پدر با سم و تله افتاد به جان گربه های محل، تفنگ بادی را هم به من داد تا گربه هایی که توی کوچه می بینم بزنم. چشم تو را هم با تفنگ بادی خودم کور کردم . برای کبوترها، خودم، و ننه گریه می کردم و زیر لب فحش می دادم. تخم کبوترها را جمع کردم و کوبیدم به دیوار خرپشت. ساکم را برداشتم ، از تیر چراغ برق که پائین می رفتم دیدم نزدیک شدی به کبوترها و مشکوک لیس زدی به خون دلمه بسته روی آسفالت ، اول صبح کسی توی کوچه نبود ، بجز تو که از روی لبه بام، طوقی در دهن با یک چشم مرا بدرقه می کردی . راه افتادم به سمت مسجدی که قرار بود از آنجا اعزام شویم. فکر کردم اگر پدر چشمش بیفتد به کمربند که نصف شده و نامه ای را که چسبانده بودم به آن چه حالی می شود ، سطر اولی را که نوشته بودم، می روم و دیگر بر نمی گردم اگر می خواند حتما متعجب می شد و بعد لبخند می زد، برای اینکه می دانست پسر یکی یکدانه و ناز نازیش نمی تواند دوام بیاورد و بر می گردد و سریع نقشه خرید یک کمربند دیگر را می کشید، اما نمی دانست روی بام چه سلاخ خانه ای است و راه برگشتی نمانده. وقتی می رسید به سطری که تهدیدش کرده بودم، اگر دستش به ننه بخورد بر می گردم و بلاییپشت بام راسرخودش می آورم - حتما کمی حاج و واج می ماند و بعد با عجله می رفت سمت بام، پله ها را سه تا یکی می دوید و چشمش که به کبوترها می افتاد سرش گیج می رفت وپشتش را می زد به دیوار و آرام سرمی خورد تا باورش شود -کاش آن لحظه قیافه اش را می دیدم ، اما نه بهتر که آنجا نیستم . مسجد پر بود، همه به من و خون روی لباسم نگاه می کردند، مادران و پدران برای بدرقه فرزندانشان آمده بودند و بچه ها برای بدرقه پدرهاشان و سوغات می خواستند ، راستی سوغات جبهه و جنگ چه بود ؟ من از پنجره اتوبوس نگاهشان می کردم. هنوز راه نیفتاده ترس تمام وجودم را گرفته بود، از مکان ناشناخته ای که قرار بود بر ترسهایم غلبه کنم. نگاه کردم آسمان را که دیگر هیچ وقت بال کبوترهای پدرم را تجربه نمیکرد ، تصویر کبوترهای بی سر که توی خون دست پا می زدند یکسره جلوی چشمانم بود و رهایم نمی کرد. دندانهایم به هم می خورد چقدر دوست داشتم زیر کرسی گرمی دراز بکشم و مادر برایم چای داغی بیاورد ، اما از ترس پدر... در این شش ماه چقدر برای لحظۀ دیدار برنامه ریخته بودم، که چطور جلوی پدر بایستم و چشم در چشمش بگویم که دوست داشتم رفتم تو هم اگر مرد بودی میامدی. اما تا پایم رسید سر کوچه و چشمم افتاد به در آهنی و چراغ روشن اتاق مهمانها هری دلم پائین ریخت وهرچه پیش خودم رشته بودم از ترس پنبه شد ، حتما دوباره مهمان داشت و با رفقایش مشغول عرق خوری بود ، مگر ننۀ بد بخت من چه گناهی کرده که باید کلفتی پدر را بکند ، وسایل بریز و بپاش و الواتی آنها را فراهم کند .آخر شب هم با عذاب وجدان چادر نماز سر کند و تا نصف شب نماز بخواند و زار بزند و از خدا طلب بخشش کند. حتما مادر این شش ماه که پسر یکی یک دانه اش بی خبر رفته ، خیلی سختی کشیده و چشم به در مانده ، حالا که بعد از دست کاری کردن شناسنامه و بزرگ کردن سن و رفتن و شش ماه جنگیدن، برگشته بودم برای انتقام،می خواستم کمربند را از پدر بگیرم وجلوی چشمش تکه تکه اش کنم،آن همه سختی آموزش وجنگیدن را به امید امروز تحمل کرده بودم . احساس کردم دارم یخ می زنم ، بلند شدم دستم رااز لای نرده های در خر پشت که مدتها قبل شیشه اش شکسته بود و نایلون کشیده بودیم داخل بردم و قفل را آرام باز کردم، در مثل همیشه از خشکی لولاها جیره ناجوری کرد و باز شد ، خدا خدا میکردم پدر نشنیده باشد. نمی خواستم جلوی دوستانش با هم درگیر شویم صدای پایی در راه پله پیچید، عرق سردی روی پیشانیم نشست، حتما پدر بود با چوبی در دست، چشمم را تیز کردم به سایه ای که بالا می آمد. : کیه؟ کی اون بالاست؟ نفسم را بیرون دادم ، صدای ننه بود مثل همیشه خسته و لرزان . : ننه منم . روی راه پله خشکش زد چشمش را دوخت به من که با لباس خاکی بالای پله ها ایستاده بودم ، دستش را به دیوار تکیه داد. حالت چهره اش میان تاریکی مشخص نبود، بدون اینکه چیزی بگوید پله ها را پائین رفت ، مانده بودم که چه اتفاقی افتاده. فکر می کردم ننه مثل مادر بقیۀ رزمنده ها بغلم می کند، غرق بوسه ام می کند ، گریه می کند و می گوید از روزهای سخت فراغ ، حتما ترسیده و رفته که پدر نفهمد من آمده ام، پله ها را پائین رفتم، پله پله هراسم از رو در رو شدن با پدر بیشتر می شد ، پائین راه پله ایستادم. صدای قلبم و دندانهایم به هم میپیچید، پیشانیم عرق کرده و آب دهانم خشک شده بود. یاد آن لحظه افتادم که لباسهایم خونی شد مثل پر کبوترها ، عرق کرده بودم، قلبم تند می زد ، صدای اولین خمپاره که آمده بود و سربازی بین زمین و هوا در حال پریدن از کامیون ترکش خورد و توی بغلم پر پر زد. نمی توانستم تکان بخورم، میخ کوب شده بودم به زمین .هیچ صدایی از داخل حال نمی آمد. یکی یقه پیرهنم را گرفت و گفت: ولش کن تموم کرده .کشید و انداختم توی چاله ای که در کنار خاکریز کنده بودند، رفتم داخل اتاق مثل همیشه بود اما انگار بوی نا می داد سکوت مشکوکی توی خانه طنین انداخته بود صدای پایی پشت سرم آمد ، قلبم ایستاد حتما تا بر می گشتم پدر می خواباند بیخ گوشم . زد توی گوشم گفت: کجایی؟ فعلا تمام شده بیا زخمیها و جنازه ها را جمع کنیم . زل زده بودم به خون روی لباسم ، یاد کبوترها افتادم. ننه آرام از کنارم گذشت ، سینی چای در دست ، چقدر دلم لک زده بود برای چایی های ننه ، سینی را روی کرسی گذاشت و بدون اینکه نگاهم کند رفت توی اتاق. مغزم از کار افتاد، ننه و اتاق مهمانها بدون سر و صدا آن هم بی چادر؟ کمی خیالم راحت شد ،حتما پدر خانه نبود. اما چرا ننه حرفی نزد؟ صدای هق هق ننه بلند شد رفتم دنبالش ، ننه نشسته بود و گریه می کرد. پدر خوابیده بود توی رختخواب و نگاهم می کرد. منتظر بودم بلند شود و بیاید سمتم، نیامد و مادرش هنوز منتظر است که بیاید. بهترین نفر شناسایی بود، راحت تا پشت خطوط دشمن می رفت و برمیگشت سالار بچه های اطلاعات عملیات بود. مادر گریه می کرد پدر مرا نگاه .گفت: گریه نکن زن ، تازه از راه رسیده چیزی بهش نگی . صدایش تحکم قدیم را نداشت ،بغض آلود رویش را بر گرداند، انگار می خواست گریه کند. متوجه چیزی نمی شدم هیچ چیز آنطور که فکر می کردم نبود حیران مانده بودم آن میان ، در یک لحظه تمام آموزشهایی که دیده بودم و نقشه هایی که کشیده بودم در صحنۀ واقعی یادم رفت، با صدای اولین خمپاره، با دیدن اولین جنازه . : شده عین یک جنازه، فقط از گردن به بالا می تونه تکون بخوره، کم حرف می زنه این را ننه می گفت بعد از اینکه سیر دلش گریه کرد و زیر کرسی دراز کشیدیم. : خیلی نگرانت بودیم آخه روله چرا این جوری . بین حرفهایش هق هق گریه اش در می آمدو قطع می کرد حرفش را .گریه می کردند همه و همدیگر را بغل میکردیم. شب عملیات بود، تصمیم گرفته بودم بعد از عملیات برگردم و حسابهایم را تصفیه کنم، دیگر از جنازه و خون وخمپاره خسته شده بودم. نشستم روبروی پدر، حتما فکر می کرد اگر این بلا سرش نیامد بود کمربندش را بر می داشت و تن و بدنم را سیاه می کرد. نمی دانم عذاب وجدان داشته باشم یا نه؟ آخه به خاطر من اینطور شد. خود به خود از دسته که توی تاریکی نیم خیز حرکت می کردیم جا ماندم و جا خوش کردم توی یک گودال .گود شده بود و سیاه دور چشمهای پدر ، ننه می گفت بعد از رفتن من راه افتاده بود دنبالم که برم گرداند. آمده بود دنبالم، چشمش که به چشمم افتاد از خجالت خیس آب شدم، هم سنگری بودیم و بچه محل. گفت: نگرانت شدم . من من کنان گفتم: دستشویم گرفته راه افتاد و رفت. راه افتاده بود که پیدایم کندو برم گرداند ،التماسهای ننه مجبورش کرده بود ،التماس کردم به کسی چیزی نگی، چیزی نمی گفت. زل زده بود توی چشمهایم انگار می خواست چیزی بگوید نگفت، دراز به دراز افتاده بود، شانس آوردم، نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت؟ یاد کبوترها افتادم ،اگر ترکش نخورده بود معلوم نبود چکارم میکرد. ازپشت خورد وسط کمرش ودر جا تمام کرد. خورده بود به کمرش وهمین طور افتاده بود گوشه اتاق ، هیچ کس نفهمید، اگر میان محل می فهمیدند آبروریزی می شد.خبرش راگفتند تو ببر به خانواده اش بگو . گفتم: مثل یک کبوتر پر زدورفت ودیگر هم بر نمیگرده. یاد کبوتر های پدرم افتادم ،ننه مرا مقصر می دانست اما چیزی نمی گفت، وسایلش را به ننه اش دادم، تکیه زد به در و آرام نشست. مقصر خودش بود که ترکش خورد و اینطور علیل شد،تیر خورد و مرد، آرام لبهایش را باز کرد فکر کردم حتما فحشم میدهد، گفت: اشهدو ان .. گفت: طوقی، جنازه طوقی توی کبوترها نبود ؟ جنازه اش را توی آن همه جنازه پیدا نکردم همه جا را حتی همان جایی که افتاد، نبود به ننه اش نگفتم که دیدم تیر خورد و مرد. گفتم: طوقی بین کبوترها نبود. از کناردر به جایی خیره شد و گفت: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور . همانطور درازکش سرش را بر گرداند سمت پنجره که تکه ای از آسمان از لای پرده ودیوار معلوم بود ، اشک ریخت و انگار لبخند موهومی زد . حالا هم که دارم میروم باز هم تو تنها بدرقه کننده ام هستی، با آن یک چشمت از آن ور دیوار، اما نه کبوتری هست نه خون دلمه بسته ای روی آسفالت و لباسها .خواستم قبل از رفتن کسی حرفهایم را شنیده باشد ، خانه دیگر خانه نیست، ننه دائم گریه میکند ،پدر سکوت وزل می زند به آسمان که از گوشۀ پنجره بیرون افتاده ،... .
|

