﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>انجمن داستان مهر</title>
    <description>چند نفر چند دل تکه تکه شده را برداشتند و آوردند اینجا.ما هم سعی خودمان را کردیم و انجمن داستانی بنیان نهادیم که روز به روز با یاری خداوند قوت می گیرد.اما نیاز داریم تا باز هم به جلو گام برداریم..هدف این انجمن تربیت کردن نویسندگان جوان است.</description>
    <link>http://mehr-story.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مدیر وب</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 14:03:26 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;خرمای تلخ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;لیلا رستگار&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;خرمای تلخ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;توی حیاط بیمارستان زن میانسالی که عبا سر کرده صورتی سبزه وهیکلی چهارشانه دارد.با یک ظرف خرما وقدمهای آهسته به طرفم می آید ظرف را روبروی من می گیرد ومی گوید:دخترم چقدر رنگت زرده! بفرما خرما برای سلامتی خوبه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ابروهایم درهم می روند. سرم را به زیر می اندازم رویم را برمی گردانم ومی گویم: ممنون من از خرما بدم میاد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نگاه سنگین زن را روی صورتم احساس می کنم.به من خیره می ماند وبعد بی آنکه چیزی بگوید می رودعبایش روی خاک ها کشیده می شود.چرا به من خرما تعارف کرده بود؟پدرهم آن روزها از خرما حرف می زد.پدرکه حالادیگرکمترمی تواند حرف بزندو فقط صدای سرفه های خشکش را می شنوم. حیاط آن خانه بزرگ بود.یک طرف آن سیمانی وسمت دیگر خاکی، توی آن خانه عروسک من حرف نمی زد.مادر همیشه تلویزیون نگاه می کرد.آدمهایی را می دیدم که به طرفشان تیر شلیک می شدوبا لباسهای خونی روی زمین می افتادند.مادر هی اشک می ریخت..هرروز همین شکلی می گذشت. هر شب خواب می دیدم که پدربرگشته وبا او توی شهر خودمان هستیم.ومن توی خیابانها لی لی بازی می کنم.عروسک بازی وحتی دوچرخه سواری توی خواب می دیدم که پدر دست مرا گرفته وبا مادر به پارک می رویم.شبها را به همین علت دوست داشتم.برای آنکه هر شب با پدرهمه جا می رفتم. وآن روز صبح که صدای درزدن می آمد.مادر چادرش را از روی چوب لباسی برداشت وسراسیمه سمت در رفت.چشمانم خواب آلود بودند.فکرمی کردم هنوز دارم خواب می بینم. پدر بود با لباسهای خاکی وصورتی خسته صدایش را می شنیدم.بامادرحرف می زد. از اوضاع خانه سوال می کرد.ودرباره دوستانش می گفت.قبلا فهمیده بودم دوستان پدر&amp;nbsp; تفنگ دارند. همیشه می ترسیدم مثل سربازهای توی تلویزیون لباسهای او هم خونی شود. با مادر سرگرم حرف زدن بود.تفنگش را دیدم که آنرا به دیوار تکیه داده یواشکی سمت آن رفتم. بلندش کردم سنگین بود.کشان کشان آنرا سمت زمین خاکی حیاط بردم وبا یک تکه چوب زمین را کندم گودال کوچک بود،تفنگ را توی آن انداختم ورویش خاک ریختم. قنداق تفنگ ازخاک بیرون بود که پدر با لبخند به سمت من دوید.روی زانوهایش نشست.به آرامی نگاهم کرد.نگاهش کردم. پیشانی ام را بوسید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;:داری چیکارمی کنی؟باورکن همه اش به خاطر توئه! تو اونجا دنیا اومدی. اونجا برای دخترمن همه چیزداره بهش می گن پاریس کوچولو!اونجا یه باغ کوچیک خرما داریم!تو&amp;nbsp; شهرخودمون می برمت سینما کلی سینما داره بلدی اسمشون رو بگی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;وبعد انگشتان دستش را روبه رویم می گرفت وبا هیجان آنها را یکی یکی نام می برد:سینما کیهان،متروپل، سینما رکس. . ..ومن هم با او اسم سینما ها را تکرارمی کردم.وبعداو لبخند می زد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;حالا بخون:یه دختر دارم؟من هم لبخند می زدم ومی گفتم:شاه نداره.موهایم را نوازش می کردبعد قلقلکم می داد ومی گفت:صورتی داره؟ از خنده ریسه می رفتم و جواب می دادم:ماه نداره!و می خواست شعر را ادامه دهم.اما من بغض می کردم.پاهایش را می دیدم که می رفتند.رد پایش را توی دالان پر از خاک با چشمان اشک آلود دنبال می کردم.صدایش را می شنیدم که می گفت:من زود برمی گردم قول می دم.وبعد به مادر گفت:مراقب دخترم باش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="LTR" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;توی حیاط بیمارستان به یک درخت خشک تکیه می دهم.هوای خنک به پوست صورتم می خورد.زیرپایم یک عالمه برگ زرد ونارنجی است.امروز حوصله هیچ چیز را نداشتم.تلفنم را هم بی صدا کرده بودم.حالا که به آن نگاه می کنم می بینم کلی پیام تبریک دارم.همه پیامها فقط یک جمله دارد:بیست سالگی مبارک!نمی توانم لبخند بزنم.پدرقول بود این بار بیست ساله که شدم. . .اما حالا که هر روزصدای سرفه های خشک او را می شنوم.یک چیزی در گلویم هست دردش تا گلوی من می رسد، به حنجره ولبهایم فشار می آوردو به چشمانم که می رسد می سوزد.نباید مایوس شوم.بعضی بیمارها با لباس سفید برای هوا خوری توی حیاط آمده اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;آن زن عبا پوش دوباره دارد به طرف من می آید.هنوز ظرف خرما را توی دست دارد.یادم باشد این باربا صدای بلند به او بگویم: من از خرما بدم میاد! اما حرفی نمی زنم واوبا آرامش روی نیمکت کنارم می نشیند. شله دورسرش را باز می کند ودوباره می بندد.دستش را روی صورتش می کشدو ظرف خرما را کنارخودش روی نیمکت می گذارد لبخند می زند و دست مرا توی دست می گیرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: گفتی خرما دوست نداری اما نگفتی از کجا اومدی ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: از آبادان به خاطرپدرم اومدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: حالا که پدرت مریضه خرج خونه رو از کجا میارین؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: خانواده مادرم کمک می کنن.مادرم هم توی یه کارگاه خیاطی کارمی کنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: &amp;nbsp;که گفتی از عبادان میایی؟ این همه راه !؟چرا همون جا بستری نشد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: نمی شد.فقط اینجا این امکانات رو داره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: ازحالش خبرداری؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بغض می کنم.چشمانم پراز اشک می شودوبه درختهای خشک خیره می شوم.وسرم را به زیرمی اندازم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: دخترم خدابزرگه. درس می خونی یا ازدواج کردی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: هیچ کدوم.من بدون اون نمی تونم زندگی کنم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;زن عبا ی سیاه را روی صورتش می کشد شانه هایش می لرزدومی زند زیرگریه.دستم را دور شانه اش می اندازم. اوبا پشت دست اشکها را پاک می کند ومرا محکم در بغل می گیرد.آنقدرمحکم که شانه هایم درد می گیرند.وبعد پیشانی ام را می بوسد وبا قدمهای آهسته از کنارم دور می شود..ظرف خرما روی نیمکت جا مانده.مورچه ها به آن حمله کرده اند.وتکه های آنرا زیرزمین می برند.ازجایم بلند می شوم شروع می کنم به قدم زدن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دختربچه ایی را می بینم که موهایش را دو گوشی بسته پیراهن سفید ویک دامن قرمز کوتاه به تن دارد با یک مرد سمت درخروجی بیمارستان می رود.دخترمی خندد دندانهای ردیف وریزش پیدا می شوند به مرد نگاه می کندودست او را هی بالا وپایین می برد و می خنددومی گوید: بابایی حالا دیگه خوب شدی! مامانی رفته برات گل بخره.بابا حالا دیگه می تونیم باهم بریم پارک آره؟پدرلبخند می زند:آره دخترگلم می ریم پارک سینما همه جا می ریم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نگاهم را به زمین می اندازم تا کسی سرخی چشمانم را بنیند.پدردراین سالها هیچ وقت نتوانست دوباره برایم شعر بخوانددلم می خواست تولد بگیرم واو برایم شعربخواند.همان که وقتی بچه بودم برایم می خواند.اما در این سالها از صبح تا شب فقط صدای سرفه های خشک او را می شنیدم.ولابه لای هر کلمه حس می کنم صدایش سکته می کند.پدرآن روزها به من گفته بود:ما اونجا یه باغ کوچیک داریم که هشت تا درخت نخل داره!.بهت قول می دم می رم اونو برای دخترم آباد می کنم تا درختای نخل ثمربدن وبعدهرسال تولد تو که شد من وتو مادرت با هم می ریم اونجا&amp;nbsp; با دستای خودم برات خرما می چینم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چشمهایم می سوزد.پلک می زنم که اشکهایم نریزدنمی دانم من سرد است.یا هوا سرد شده؟.مادردیگر توان آمدن به اینجا را ندارد.چند بار حالش بد شده بود وبه او سرم وصل کرده بودند. کاری از دستش برنمی آید به غیراز آنکه هربار دعا کند.دلم نمی خواهد&amp;nbsp; او را ببرند شیمی درمانی دوستهایش را دیده ام که بعد از آن چه شکلی شده اند من آن درختان خرما را دوست ندارم.آنها مثل پدرشیمیایی اند.آنها هم نمی توانند مرا خوشحال کنند.حتی اگر کسی به غیر از پدر آنجا را آباد کند. وبرای من خرما بیاورد.نمی خورم!آن هشت درخت نخل خرمای تلخ دارند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="LTR"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehr-story.persianblog.ir/post/69</link>
      <author>مدیر وب</author>
      <comments>http://mehr-story.persianblog.ir/comments/278523/9486676/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-278523.post-9486676</guid>
      <pubDate>Tue, 22 May 2012 14:03:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نویسنده داستان:ابراهیم پیره</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;ابراهیم پیره &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;دلباخته &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;دلباخته&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;برا اولین بار که از پشت شیشه اتوبوس ، حرم امام رضا (ع)رو دیدم . یاد حرف مادرم افتادم که وقتی داشت منو زیر قرآن&amp;nbsp; رد می کرد لابه لای دود اسفند که انگار برا آسمونی شدن با هم مسابقه گذاشته بودن بهم گفت: یادت باشه هروقت حرم رو دیدی همونجا دعا کن ،از قدیم گفتن هر کی که باراولش باشه میره زیارت،همین که چشمش به حرم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;می افته اگه دعا کنه دعاش مستجاب می شه.انگار آسمون هم دلش مثل ما گرفته بود بارش بارون شیشه های غبار گرفته اتوبوس رو نوازش می داد تصویر خیس گنبد طلایی همراه با بغضی که داشت اومدنش رو با اشک نشون میداد و تردید من که حالا مونده بودم چه دعایی کنم انتخاب یه دعا بین اون همه دعا کار سختی بود.چشام رو بستم ناگهان یاد روناک &amp;nbsp;افتادم انگار نگاهش رو حس می کردم و اشکاش موقع بدرقه من و دوستام اومد جلو چشمم ، موقع خداحافظی بغلم کرد. آروم توی گوشم گفت : هر چی بین من و تو بود تموم شد اگه ازم رنجیدی منو ببخش رقابت درسی اینا رو هم داره ! بعد مثل همیشه خندید لپاش گود انداخت: خوش به حالت ، تونستی شاگرد اول بشی و بری زیارت امام رضا(ع) ، منم سعیمو کردم ولی نشد شاید قسمتم نبود برم هر چی باشه امام شماس هواتون رو بیشتر داره ! این جمله آخری رو با لحن خاصی گفت . روناک دختر سبز رویی بود که چشای درشتش ،اون رو از دیگرون متمایز می کرد سرزنده و شاداب بود اصالت کردستانی داشت بچه ها می گفتند پدر و مادرش سنی هستن اوایل سال بود که اومد به مدرسمون ، از وقتی پاش به کلاس باز شد همه باهاش دوست شدن . لهجه شیرینی داشت فارسی رو با ته لهجه کردی بامزه صحبت می کرد.با اینکه توی مدرسه حسابی شلوغ می کرد و کتاب رو توی دستش نمی دیدی اما درساش خوب بود رقابت من و اون از وقتی شروع شد که از طرف مدرسه اعلام نفرات اول هر کلاس رو می فرستن مشهد، اسم مشهد که اومد همه درسها رو جدی گرفتن مخصوصا روناک ، توی هر زنگ تفریح کمتر با بقیه می جوشید کتاب مدام دستش بود معلومه عزمش رو جزم کرد تا اول بشه ، اما من کسی نبودم که این فرصت طلایی رو به این آسونی از دست بدم تا حالا مشهد نرفته بودم کلاس پنجم بود که دلم رو به قول بابا خوش کردم که می گفت تابستون می برمتون مشهد ، اما اون تصادف باعث شد عمرش کفاف تده رو قولش بمونه ، الان سه سال آزگاره مامان شب&amp;nbsp; و روز جون می کنه تا جای خالی بابا رو احساس نکنیم . جلو رفتم روناک رو بغل کردم وبوسیدم گفتم: هیچوقت فراموشت نمی کنم خیلی ماهی دختر ایشا.. سال بعد قسمت هم می شه . یه دفعه بغض شکست چند قطره اشک&amp;nbsp; از زیر مژه های بلندش خودشون رو بیرون کشیدن اومدم رو صورتش ، خواست یه چیزی بگه اما سریع برگشت و رفت خیلی تعجب کردم چرا یه دفعه بهم ریخت نکنه از دست من دلخوره؟ از صدای خانم احمدی مدیر مدرسه که بیشتر شبیه به جیغ زدن بود متوجه شدیم که باید سوار بشیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;مامان رو دوباره بوسیدم و رفتم طرف در اتوبوس ، که نشست رو شونه ام ، برگشتم روناک با چشای قرمز شده نگام می کرد دوستام رو گرفت سرش پایین بود موقع حرف زدن سرش پایین بود: فاطمه جون می تونم یه خواهش ازت داشته باشم؟ گفتم: بگو عزیزم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دوباره دچار تردید شد دستم رو فشرد این بار چشماش رو دوخت به چشام: می تونی یه قول به هم بدی؟ تندی گفتم : هر کاری بتونم برات انجام می دم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ادامه داد : می دونی چرا می خواستم برم مشهد ؟تعجب کردم : خوب معلومه ، تو هم مثل من دوست داری بری زیارت امام رضا مگه غیر اینه؟ لبش رو فشرد کلمات انگار به سختی از دهانش بیرون می اومدن : من برا خودم نمی خواستم برم مشهد! سکوت کردم تا بقیه ی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;حرفش رو بزنه :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ــ نمی دونم می دونی یا نه ، پدر و مادرم سنی هستن . ما هم اعتقادات خودمون رو داریم امامای شما رو هم دوست داریم ولی نه مثل شما ، بابام دو ساله مریضه، هر جا که فکرش رو بکنی بردیمش اول فکر کردیم یه بیماری معمولیه اما وقتی آزمایشات رو ازش گرفتن متوجه شدن بابام تومور داره ،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;بغض داشت رو صورتش چنگ&amp;nbsp; می انداخت چشماش رو دوخت به دوردستها و ادامه داد.چند بار به کردی نالید : ای خوا ، کس ناامید نه کی ، نامیدی فََره سخته(ای خدا کسی رو ناامید نکنی ناامیدی خیلی سخته )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دوباره ادامه داد: چند وقتیه آوردیمش خونه ، انگار همه حتی دکترا جز امید دادن الکی کاری ازشون بر نمیاد وقتی شنیدم &amp;nbsp;مدرسه اعلام کرده نفرات اول رو می بره مشهد ، تصمیم گرفتم برم زیارت آقای شما ، ازش بخوام بابای منو هم شفا بده شنیدم خیلی ها رو شفا میده به بابام گفتم اما فقط خندید .حالا دیگه شونه های استخونیش&amp;nbsp; می لرزید. بغلش کردم گفتم : می دونم چی می کشی دختر ، به خدا توکل کن قول میدم اول از همه برا بابات دعا کنم .انگار چیزی به ذهنش رسید که تندی گفت: می تونی از سقاخونه اونجا برا شفای بابام یه کم آب بیاری ؟ سرم رو تکون دادم لبخند زدم : قول میدم خیالت راحت باشه . بازوهام رو گرفت به کردی گفت : خوا له دیار سرت بوو چاوکم چاوریتم گفتم : چیز بدی که نگفتی؟ خندید و گفت: خدا نگهدارت باشه چشمایم ، چشم به راهت هستم ،اگه دوست داشتی کردی رو هم یاد می دم .اتوبوس&amp;nbsp; که به راه افتاد.می شد نگاه مشتاقش رو از اون فاصله ی دور دید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;صدای مداحی از ازدحام همخوانی بچه ها میگذشت و گوشام رو نوازش می داد.از صدای صلوات بچه ها به خودم اومدم . صورتم رو به شیشه چسبوندم حرم با گنبد طلایی مثل یه آرزوی دست نیافتی دور سرم می چرخید . اشک امانم نمی داد .بغض گلوم رو خراش داد چشام رو بستم و نالیدم: سلام امام غریب ، آقا جون از راه دور اومدم برا دیدنت ، لطف کن با مهربونی خودت پدر روناک رو شفا بده .انگار کلمات به سقف دهانم می چسبیدند دیگه نمی تونستم چیزی بگم بچه ها همه شون حال خوشی داشتند .وقتی پیاده شدیم عظمت صحن آقا همه مون رو گرفت انگار داشتم توی بهشت قدم می زدم . با اشتیاق فراوان از چند صحن عبور کردیم.قدمهامون هر لحظه شتاب بیشتری می گرفت تذکرات خانم احمدی هم نتونست از سرعت بچه ها کم کنه. صحن لبریز از جمعیت بود . وقتی وارد در ورودی حرم شدم کفش هام رو در آوردم&amp;nbsp; سردی مرمر ، جون تازه ای بهم داد.با اینکه ساعتها در راه بودیم ولی اصلا خستگی رو احساس نمی کردم. بوی گلاب حرم خوشامدش را به هر زائر از راه اومده تقدیم می کرد.رقص نور در هزاران آینه دیدن داشت .دست بر سینه گذاشتم و گفتم : اسلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)... عبور از بین اون همه عاشق سخت بود.دلمو سپردم به امواج جمعیت ، دیگه اختیاری از خودم نداشتم میومدم و می رفتم گاه نزدیک گاه دور، تلاطم مردم ، صدای صلوات که خیلی زود رنگ آسمون رو می گرفت . تولد یه بغض کنار ضریح ، جیغ زنی که حرفاش گاه تند می شد و گاه ملتمسانه و باز رقص گلدسته های رنگانگ دردستان خُدام حرم ، و جیغی که خاموش می شود . دلم می گیره حرفام رنگ فراموشی به خودش می گیره نزدیک حرم که می شم موندم از کجا شروع کنم که ناگهان روناک رو می بینم که توی اون همه دست ، ضریح رو محکم گرفته و داره گریه می کنه ، گیج و مبهوت شدم انگار منم قاطی کردم چشمام رو می بندم و باز می کنم دوباره با دقت نگاه می کنم اما اثری از روناک نمی بینم . با خودم می گم حتما هرجا که هست دلش اینجاس و منتظره من برا باباش دعا کنم اولین دعا که از لبام اوج می گیره صدای آمین روناک رو بیخ گوشم می شنوم برمی گردم اما بین اون همه چهره های ناآشنا چهره آشنای روناک رو نمی بینم . دلم حال و هوای دیگه ای پیدا کرده مثل کفتری می مونه که لانه اش رو پیدا کرده ، به سختی از اون دریای خروشان کنار می کشم کتاب زیارت رو وا می کنم&amp;nbsp; شروع می کنم به خوندن ، دوست دارم دعا زود تموم نشه . خوندن دو رکعت نماز بهت می فهمونه جای خوبی دلت گیر کرده ، یکساعت بعد اومدم بیرون ، انعکاس نورسبزوطلایی در حوض آب ، منو رو به هوس می ندازه تا صورتم رو بشورم .پرسان پرسان رفتم طرف سقاخونه آقا، یه بطری گیر آوردم و اون رو با نیت شفا،آب پر کردم. کمی اونطرفتر کفتر با خیال راحت مشغول چیدن دونه های گندم بودم آخ که چقدر می خواست منم کفتر بودم قاطی اونا می شدم چه حالی میده از اون بالا دور سر آقا چرخ بزنی و طواف کنی تا دلت مشهدی بشه وقتی هم که دلت گرفت و عقده هات رو ریختی بیرون با دونه های گندم زائرا ، سیر بشی ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون چند روزی چقدر سریع گذشت مثل یه رویای شیرین ، تا چشم باز کردم دیدم وقت رفتنه و بازم من توی اتوبوسم و اون شیشه های غبار گرفته ، اسم خداحافظی که اومد دلم هری ریخت نکنه بروم اما دست خالی ، اتوبوس مه دور می شد تصویر طلایی حرم کوچیک می شد و بغض منم قد می کشید و بزرگتر می شد. اینبار داشت این ور پنجره بارون می اومد اونم بارون اشک چشم بچه ها ، حالا دیگه تصویر حرم توی چشام می لرزید خودش رو توی قطرات اشکم جمع می کرد و صورتم رو می شست . اون شب هیچکی حوصله حرف زدن نداشت . اتوبوس با سرعت می رفت . یه روز توی راه بودیم &amp;nbsp;تا غروب روز دوم رسیدیم به شهرمون ، مامان شام سنگ تموم گذاشته بود . لابه لای شام خوردن اونقدر از خاطرات مشهد گفتم که غذا از دهن افتاد.امیر کوچولو داداشم هم ول کنم نبود مدام سوغاتش رو می خواست. قید شام رو زدم رفتم سراغ ساک ؛ اول سوغات امیر رو بهش دادم .اونقدر ذوق کرد که محکم منو بوسید و با اون لهجه شیرینش گفت : دستت درد نکنه آجی جونم... برا مامانم هم یه سجاده و یه چادر نماز سفیدم آوردم .کلی برام دعای خیر کرد. ته ساک رو گشتم بطری آب رو بیرون آوردم گذاشتمش رو اون آشپزخونه ، مامان پرسید : این چیه ؟ گفتم: آبه مامان اما حکایت داره . بلند شدم رفتم طرف اتاق برگشتم مامان هنوز داشت با تعجب نگام می کرد معلوم بودم هنوز جواب سوالش رو نگرفته ، خندیدم و گفتم : حکایت داره مامان ، ولی الان خسته ام می رم بخوابم فردا همه چی رو برات تعریف می کنم. پیچیدم توی اتاق ، اونقدر خوابم می اومد تا خودم رو انداختم رو تختم خوابم برد. صبح نور خورشیدکه از لابه لای پرده های کرکره تن نازکش رو عبور داده بود&amp;nbsp; پاشید رو صورتم ، دوست داشتم بازم بخوابم که یهو افتادم یاد روناک ، سریع پا شدم. مامان سفره صبحونه رو چیده بود . صدای قلقل سماور و گوشه نان سنگگ که از لای سفره خودش رو بهم نشون می داد اشتهامو وا کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ـــ سلام مامان بیا با هم صبحونه بخوریم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ـــ سلام عزیزم من صبحونه خودم تو دیر پاشدی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ـــ داری چیکار می کنی ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جارو دستش بود دست به کمر ایستاد و گفت: دارم این شیشه های خرده شده رو جارو می کنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;لقمه توی دهنم گیر کرد : مگه چی شکسته؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ـــ امان از دست این امیر ، داشت توپ بازی می کرد که زد شیشه آب رو شکست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جلو چشمم تاریک شد . بدنم داغ کرد . اصلا نمی تونستم باور کنم .چنان رنگم پرید که مامان دوید طرفم ، دستم رو گذاشتم رو سرم : وای بدبخت شدم ، جواب روناک رو چی بدم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;مامان مدام می پرسید : چی شده دختر تو که منو نصف جون کردی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;حوصله ی حرف زدن نداشتم دویدم طرف اتاقم و در رو بستم . سرم رو گذاشتم رو تختم و زدم زیر گریه ، دیدن نگاه مشتاقانه روناک و حرفاش مدام توی ذهنم تکرار می شد. زنگ در تموم بدنم رو لرزموند : وای نکنه خودش باشه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;که بود! صدای خوش و بش مامانم رو با روناک شنیدم راه فراری نداشتم سعی کردم به خودم مسلط بشم دَر اتاقم باز شد . مامان با روناک اون تو، روناک اومد طرفم محکم بغلم کرد مثل کسی که انگار سالها منتظر اومدن مسافرشه، مامان با لبخند گفت: برم براتون شیرینی و چایی بیارم ...سعی کردم به چشاش نگاه نکنم شوقی که در امتداد نگاهش بود اونقدر اشتیاق داشت که نمی تونستم واقعیت رو بهش بگم. نشستیم.شروع کردم از خاطرات اردو گفتن ، دعا می کردم بتونم حواسش رو پرت کنم تا بی خیال آب بشه که یه دفعه گفت: خوب خانمی ، اونجا برا بابام دعا کردی ؟ آب که یادت نرفته؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بدنم یخ کرد . به زور خواستم لبخند بزنم گفتم: مگه می شه فراموش کنم ...مامان با یه سینی وارد شد عذر خواهی کردم اومدم بیرون، داخل راهرو مدام قدم می زدم مونده بودم چیکار کنم؟ یه دفعه یه جرقه توی ذهنم خورد سریع رفتم سراغ کمدآشپرخونه یه بطری خالی گیر آرودم . بردمش کنار شیرآب ، دستام می لرزید انگار داشتم بزرگترین گناه عمرم رو انجام می دادم. دستم رو شیر مونده بود دودل بود باز کنم یا نه ، توی دلم گفتم : امام رضا (ع) منو ببخش ، می دونم کارم اشتباهه ولی چیکار کنم، نمی تونم امید یه دختر رو ناامید کنم ، آب رو بهش می دم بذار چند روزی دلش به این آب خوش بشه اینجوری خیلی بهتره ! اشک از چشام جاری شد بغض کردم و آروم شیر رو باز کردم. به دلم افتاد سوره حمد رو بخونم سوره که تموم شد در بطری رو بستم.گذاشتمش توی ساک. رفتم توی اتاق ، مامان بیرون رفت . از فرصت استفاده کردم ساک رو باز کردم و بطری رو گرفتم طرفش : بیا عزیزم اینم امانتی شما&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بطری رو گرفت توی دستاش اون رو چسبوند به صورتش ، چشاش رو بست و شروع کرد به زمزمه اونقدر آروم که من نمی دونستم چی میگه. دیگه شیرینی اش رو نخورد بلند شد و رفت. صدای بسته شدن دَر که اومد گوشه اتاق چمباتمه زدم از خودم خجالت می کشیدم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یه هفته گذشت . داشتم همه چی رو فراموش می کردم. نزدیک ظهر ، صدای دَر خونه اومد. امیر دَر رو وا کرد.صدای گامهایی که می دوید توی راهرو پیچید. پرده قهوه ای سالن کنار رفت . روناک با چهره ای آشفته جلوم ظاهر شد اونقدر ترسیده بودم که خواستم همه چی رو اعتراف کنم که دیدم توی بغل روناکم ، مدام منو می بوسید .تند تند می گفت : فاطمه می دونی چی شده؟ مامان سراسیمه از آشپرخونه بیرون اومد . دوتاییمون چشم دوخته بودیم به لبهای خشکیده روناک ، نفس زنان ادامه داد: بابام از وقتی آب رو بهش دادم کم کم حالش بهتر شد تا دیروز بردیمش دکتر نوبت آزمایشش بود . الان که رفتم جواب آزمایش رو بگیرم دکتر صدام کرد و ازم پرسید : چه نسبتی با بیمار دارم ؟ گفتم : دخترشم ، می شه بگین چی شده ، برا بابام اتفاقی افتاده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دکتر در حالیکه نگاهش رو از عکس ام آر رای مغز برنمی داشت گفت: والا نمی دونم چی بگم ؟ کاملا گیج شدم ، هر چی نگاه می کنم خبری از تومور توی عکس نیس ؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;از خوشحال جیغ کشیدم مامان خواست چیزی بگه که بهش چشمک زدم و لبم رو گزیدم . روناک هنوز داشت گریه می کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehr-story.persianblog.ir/post/68</link>
      <author>مدیر وب</author>
      <comments>http://mehr-story.persianblog.ir/comments/278523/9289849/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-278523.post-9289849</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Apr 2012 17:02:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دانشور هم رفت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیمین دانشور پس از یک دوره بیماری آنفلوآنزا، عصر روز ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ مصادف با ۸ مارس ۲۰۱۲ درسن ۹۰ سالگی در منزلش در شهر تهران درگذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;h4 dir="RTL"&gt;این جوانان و این مردم با فرهنگ، محروم از ستاره های پرقدرتی که از فرط دوری حاصل از غربت، فقط سوسو می زنند و بی آن که نورشان چشم ها را پر کند و راه ها را روشن و خانه ها را گرم، یکی یکی چیده می شوند.&lt;br /&gt; &amp;nbsp;&lt;/h4&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;سیمین دانشور&lt;/strong&gt; (زادهٔ &lt;a title="۸ اردیبهشت" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B8_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA"&gt;۸ اردیبهشت&lt;/a&gt; سال &lt;a title="۱۳۰۰" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B0"&gt;۱۳۰۰&lt;/a&gt; خورشیدی در &lt;a title="شیراز" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2"&gt;شیراز&lt;/a&gt; - &lt;a title="۱۸ اسفند" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B8_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF"&gt;۱۸ اسفند&lt;/a&gt; سال &lt;a title="۱۳۹۰" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B0"&gt;۱۳۹۰&lt;/a&gt; خورشیدی در &lt;a title="تهران" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86"&gt;تهران&lt;/a&gt;) نویسنده و مترجم ایرانی بود. وی نخستین زن ایرانی بود که به صورتی حرفه&amp;zwnj;ای در &lt;a title="زبان فارسی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C"&gt;زبان فارسی&lt;/a&gt; داستان نوشت. مهم&amp;zwnj;ترین اثر او رمان &lt;em&gt;&lt;a title="سووشون" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88%D9%86"&gt;سووشون&lt;/a&gt;&lt;/em&gt; است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش&amp;zwnj;ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می&amp;zwnj;شود دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس &lt;a title="کانون نویسندگان ایران" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86_%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86"&gt;کانون نویسندگان ایران&lt;/a&gt; بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;دانشور در سال &lt;a title="۱۳۰۰" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B0"&gt;۱۳۰۰&lt;/a&gt; شمسی در &lt;a title="شیراز" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2"&gt;شیراز&lt;/a&gt; متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را &lt;a title="مدرسه مهرآیین (شیراز) (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87_%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86_%28%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%29&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1&amp;amp;preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&amp;amp;editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B3&amp;amp;summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8%A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&amp;amp;nosummary=&amp;amp;prefix=&amp;amp;minor=&amp;amp;create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF"&gt;مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین&lt;/a&gt; انجام داد و در &lt;a title="امتحان نهایی (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86_%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1&amp;amp;preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&amp;amp;editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B3&amp;amp;summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8%A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&amp;amp;nosummary=&amp;amp;prefix=&amp;amp;minor=&amp;amp;create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF"&gt;امتحان نهایی&lt;/a&gt; دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ &lt;a title="ادبیات فارسی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C"&gt;ادبیات فارسی&lt;/a&gt; به &lt;a title="دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%A9%D8%AF%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%88_%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85_%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86"&gt;دانشکدهٔ ادبیات&lt;/a&gt; &lt;a title="دانشگاه تهران" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86"&gt;دانشگاه تهران&lt;/a&gt; رفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;دانشور، پس از مرگ پدرش در &lt;a title="۱۳۲۰" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B0"&gt;۱۳۲۰&lt;/a&gt; شمسی، شروع به مقاله&amp;zwnj;نویسی برای &lt;a title="رادیو تهران (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1&amp;amp;preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&amp;amp;editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B3&amp;amp;summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8%A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&amp;amp;nosummary=&amp;amp;prefix=&amp;amp;minor=&amp;amp;create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF"&gt;رادیو تهران&lt;/a&gt; و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار &lt;strong&gt;شیرازی بی&amp;zwnj;نام&lt;/strong&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در &lt;a title="۱۳۲۷" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B7"&gt;۱۳۲۷&lt;/a&gt; مجموعهٔ داستان کوتاه &lt;em&gt;&lt;a title="آتش خاموش (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A2%D8%AA%D8%B4_%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1&amp;amp;preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&amp;amp;editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B3&amp;amp;summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8%A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&amp;amp;nosummary=&amp;amp;prefix=&amp;amp;minor=&amp;amp;create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF"&gt;آتش خاموش&lt;/a&gt;&lt;/em&gt; را منتشر کرد&lt;sup&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1#cite_note-6"&gt;[۷]&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt; که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده&amp;zwnj;است. مشوق دانشور در داستان&amp;zwnj;نویسی &lt;a title="فاطمه سیاح" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD"&gt;فاطمه سیاح&lt;/a&gt;، استاد راهنمای وی، و &lt;a title="صادق هدایت" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA"&gt;صادق هدایت&lt;/a&gt; بودند. در همین سال با &lt;a title="جلال آل&amp;zwnj;احمد" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84_%D8%A2%D9%84%E2%80%8C%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF"&gt;جلال آل&amp;zwnj;احمد&lt;/a&gt;، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در &lt;a title="۱۳۲۸" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B8"&gt;۱۳۲۸&lt;/a&gt; با مدرک &lt;a title="دکتری" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C"&gt;دکتری&lt;/a&gt; ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ&amp;zwnj;التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی &amp;laquo;علم&amp;zwnj;الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم&amp;raquo; بود (با راهنمایی سیاح و &lt;a title="بدیع&amp;zwnj;الزمان فروزانفر" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%B9%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1"&gt;بدیع&amp;zwnj;الزمان فروزانفر&lt;/a&gt;).&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;دکتر سیمین دانشور به سال &lt;a title="۱۳۲۷" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B7"&gt;۱۳۲۷&lt;/a&gt; زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی &lt;a title="شیراز" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2"&gt;شیراز&lt;/a&gt; شود با &lt;a title="جلال آل&amp;zwnj;احمد" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84_%D8%A2%D9%84%E2%80%8C%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF"&gt;جلال آل&amp;zwnj;احمد&lt;/a&gt; نویسنده و &lt;a title="روشنفکر" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1"&gt;روشنفکر&lt;/a&gt; ایرانی آشنا شد&lt;sup&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1#cite_note-7"&gt;[۸]&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt; در سال &lt;a title="۱۳۲۹" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B2%DB%B9"&gt;۱۳۲۹&lt;/a&gt; با آل&amp;zwnj;احمد ازدواج کرد.&lt;sup&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1#cite_note-8"&gt;[۹]&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt; دانشور در &lt;a title="۱۳۳۱" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B3%DB%B1"&gt;۱۳۳۱&lt;/a&gt; با دریافت بورس تحصیلی به &lt;a title="دانشگاه استنفورد" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF"&gt;دانشگاه استنفورد&lt;/a&gt; رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ &lt;a title="زیبایی&amp;zwnj;شناسی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C"&gt;زیبایی&amp;zwnj;شناسی&lt;/a&gt; تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان&amp;zwnj;نویسی و نزد فیل پریک نمایش&amp;zwnj;نامه&amp;zwnj;نویسی آموخت.&lt;sup&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1#cite_note-9"&gt;[۱۰]&lt;/a&gt;&lt;/sup&gt; در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به &lt;a title="زبان انگلیسی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C"&gt;زبان انگلیسی&lt;/a&gt; نوشته بود در &lt;a title="ایالات متحده" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF%D9%87"&gt;ایالات متحده&lt;/a&gt; چاپ شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در &lt;a title="هنرستان هنرهای زیبا" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%86%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7"&gt;هنرستان هنرهای زیبا&lt;/a&gt; به تدریس پرداخت تا این که در سال &lt;a title="۱۳۳۸" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B3%DB%B8"&gt;۱۳۳۸&lt;/a&gt; استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ &lt;a title="باستان&amp;zwnj;شناسی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C"&gt;باستان&amp;zwnj;شناسی&lt;/a&gt; و &lt;a title="تاریخ هنر" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%87%D9%86%D8%B1"&gt;تاریخ هنر&lt;/a&gt; شد. اندکی پیش از مرگ آل&amp;zwnj;احمد در &lt;a title="۱۳۴۸" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B8"&gt;۱۳۴۸&lt;/a&gt;، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش&amp;zwnj;ترین رمان&amp;zwnj;های معاصر است. در &lt;a title="۱۳۵۸" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B8"&gt;۱۳۵۸&lt;/a&gt; از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می&amp;zwnj;شود. سیمین دانشور در هجدهم اسفندماه سال ۱۳۹۰ در خانه&amp;zwnj;اش در تهران درگذشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;کتاب&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;مجموعه داستان&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;ul style="text-align: justify;"&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;&lt;a title="آتش خاموش (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A2%D8%AA%D8%B4_%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1&amp;amp;preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&amp;amp;editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B3&amp;amp;summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8%A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&amp;amp;nosummary=&amp;amp;prefix=&amp;amp;minor=&amp;amp;create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF"&gt;آتش خاموش&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;، اردیبهشت ۱۳۲۷&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;&lt;a title="شهری چون بهشت (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C_%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1&amp;amp;preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&amp;amp;editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B3&amp;amp;summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8%A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&amp;amp;nosummary=&amp;amp;prefix=&amp;amp;minor=&amp;amp;create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF"&gt;شهری چون بهشت&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;، دی ۱۳۴۰&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;&lt;a title="به کی سلام کنم؟" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%87_%DA%A9%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%DA%A9%D9%86%D9%85%D8%9F"&gt;به کی سلام کنم؟&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;، خرداد ۱۳۵۹&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;پرنده&amp;zwnj;های مهاجر&lt;/em&gt;، ۱۳۷۶&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;رمان&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;ul style="text-align: justify;"&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;a title="سووشون" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88%D9%86"&gt;سَووشون&lt;/a&gt; معروف&amp;zwnj;ترین اثر دانشور تیر ۱۳۴۸ از سوی &lt;a title="انتشارات خوارزمی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C"&gt;انتشارات خوارزمی&lt;/a&gt; و مدت کوتاهی پیش از مرگ جلال آل&amp;zwnj;احمد منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شده&amp;zwnj;است. این رمان به وقایع پس از پادشاهی &lt;a title="رضا شاه" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B4%D8%A7%D9%87"&gt;رضا شاه&lt;/a&gt; می&amp;zwnj;پردازد.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;&lt;a title="جزیره سرگردانی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87_%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C"&gt;جزیرهٔ سرگردانی&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;، ۱۳۷۲، انتشارات خوارزمی&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;&lt;a title="ساربان سرگردان" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86"&gt;ساربانْ سرگردان&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;، ۱۳۸۰، انتشارات خوارزمی&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;a title="کوه سرگردان" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%88%D9%87_%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86"&gt;کوه سرگردان&lt;/a&gt;، انتشارات خوارزمی&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;ترجمه&amp;zwnj;ها&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;ul style="text-align: justify;"&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;سرباز شکلاتی&lt;/em&gt;، نوشته &lt;a title="برنارد شاو" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%88"&gt;برنارد شاو&lt;/a&gt;، ۱۳۲۸&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;دشمنان&lt;/em&gt;، نوشته آنتوان چخوف، ۱۳۲۸&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;بنال وطن&lt;/em&gt;، نوشته &lt;a title="آلن پیتون (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A2%D9%84%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1&amp;amp;preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&amp;amp;editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B3&amp;amp;summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8%A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&amp;amp;nosummary=&amp;amp;prefix=&amp;amp;minor=&amp;amp;create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF"&gt;آلن پیتون&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;&lt;a title="داغ ننگ" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D8%BA_%D9%86%D9%86%DA%AF"&gt;داغ ننگ&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;، نوشته &lt;a title="ناتانیل هاثورن" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%84_%D9%87%D8%A7%D8%AB%D9%88%D8%B1%D9%86"&gt;ناتانیل هاثورن&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;&lt;a title="ماه عسل آفتابی (صفحه وجود ندارد)" href="http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B9%D8%B3%D9%84_%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C&amp;amp;action=edit&amp;amp;redlink=1&amp;amp;preload=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C&amp;amp;editintro=%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88:%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B3&amp;amp;summary=%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF+%DB%8C%DA%A9+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D9%86%D9%88+%D8%A7%D8%B2+%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82+%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1&amp;amp;nosummary=&amp;amp;prefix=&amp;amp;minor=&amp;amp;create=%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA+%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86+%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87+%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF"&gt;ماه عسل آفتابی&lt;/a&gt;&lt;/em&gt; (مجموعه داستان)، نوشته &lt;a title="ریونوسوکه آکوتاگاوا" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%88%D8%B3%D9%88%DA%A9%D9%87_%D8%A2%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%A7"&gt;ریونوسوکه آکوتاگاوا&lt;/a&gt; و...&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;strong&gt;آثار غیرداستانی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;ul style="text-align: justify;"&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;غروب جلال&lt;/em&gt;، انتشارات رواق، ۱۳۶۰&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;شاهکارهای فرش ایران&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;راهنمای صنایع ایران&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;ذن بودیسم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;مبانی استتیک&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://www.funpatugh.com/img/90/esfand/21/143424_463.jpg" alt="" width="448" height="312" /&gt;&lt;img src="http://dari.rozgar.eu/thumbnail.php?file=article_img/Simin_Bihbahani_456281866.jpg&amp;amp;size=article_medium" alt="" width="253" height="318" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehr-story.persianblog.ir/post/67</link>
      <author>مدیر وب</author>
      <comments>http://mehr-story.persianblog.ir/comments/278523/9101971/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-278523.post-9101971</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Mar 2012 06:08:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نویسنده داستان :مرتضی اسدی مرام</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;مرتضی اسدی مرام&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;قطره قطره خون میان این کلمات جاریست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div style="text-align: -webkit-center;"&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="text-align: -webkit-center;"&gt;قطره قطره خون میان این کلمات جاریست...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="center"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;آرام از تیر چراغ برق کناردیوار بالا رفتم، ساکم را روی بام انداختم و با یک جهش روی سقف پریدم ، به آهستگی خودم را به خر پشت رساندم و کز کردم. هوای سرد آذر ماه بدنم را کرخت کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;تو با آن یک چشمت تنها مستقبلم بودی از آن طرف دیوار، چشمم افتاد به گوشه بام که قبلا لانه کبوترهای پدرم بودو قبل از رفتن سر تمام آنها را کنده بودم یکی یکی، تنها چیزهائی که پدر دوستشان داشت کبوترهایش بودند، عاشقشان بود، چند بار من و ننه ام را به خاطر کبوترها زده بود و با همسایه ها درگیر شد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;ساکم را رها کردم روی آسفالت و دستم را بردم توی لانه ، طوقی بهترین کبوتر پدرم را که به قول خودش سالار کبوترهای شهر بود و بارها از مسافتهای خیلی دور رهایش کرده و دوباره برگشته را گرفتم. پدر رویش شرط می بست و همیشه هم می برد . چشمهایم را بستم و دست لرزانم را روی گردنش گذاشتم و با یک حرکت سرش را از بیخ کندم ، چشمم را باز کردم، خونی سرخ و گرم، از ترس سر طوقی را پرت کردم و افتاد توی خرابه پشت خانه . کبوترها انگار فهمیده بودند خبریست ، درون لانه بق بقو می کردند، این ور آن ور می پریدند ، خودشان را به دیوار اتاقک می زدند .کبوترها انگار فهمیده بودند خبری است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;کاکلی پا پری با آن پرهای دور پا ،کاکل سفید و چشمهای زیبا، دلم نمی آمد اما قسم خورده بودم همه شان را بکشم مخصوصا اول آنهایی را که پدر بهشان می نازید،کاکلی هم می رفت خال آسمان وساعتها پائین نمی آمد،سخت بود سخت ،چند بار فروخته بودش و بعد از مدتی برگشته بود، بعضی شبها آنقدر روی آسمان می ماند که مجبور می شدیم روی پشت بام چراغ روشن کنیم تا برگردد ،پدر هی زل می زد به آسمان هر وقت یکی از کبوترهایش گم می شد، یا شکار کبوتر بازهای دیگر، تا مدتها بد عنق بود و من و مادرم را به باد کمربند می بست .دستم را روی سر کاکلی گذاشتم این بار چشمم را نبستم و سرش را کندم. خون پاشید روی صورت و لباسهایم ، کبوتر بی سر بال می زد و جان می کند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;حالا نفرین مرگ بر لانه سایه انداخته بود ، یکی یکی همشان را بیرون کشیدم و سرشان را جدا کردم ، تمام بدن کبوترها و کف آسفالت سقف سرخ شده بود. خون روی سقف جاری شد و جوی کوچکی درست کرد و از ناودان چکید ، لباس و صورت و دستم به لباس شمر می ما نست. تو با آن پوست سیاه و براقت روی پشت بام کناری ایستاده بودی و با آن یک چشمت مبهوت زل زده بودی به من و کبوترها ، این صحنه به جای به اشتها آوردنت انگاربیشتر متعجبت کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;همین سال پیش بود که گربه یکی از جوجه کبوترها را برده بود و پدر با سم و تله افتاد&amp;nbsp; به جان گربه های محل، تفنگ بادی را هم به من داد&amp;nbsp; تا گربه هایی که توی کوچه می بینم بزنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چشم تو را هم با تفنگ بادی خودم کور کردم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp; برای کبوترها، خودم، و ننه گریه می کردم و زیر لب فحش می دادم. تخم کبوترها را جمع کردم و کوبیدم به دیوار خرپشت. ساکم را برداشتم ، از تیر چراغ برق که پائین می رفتم دیدم نزدیک شدی به کبوترها و مشکوک لیس زدی به خون دلمه بسته روی آسفالت ، اول صبح کسی توی کوچه نبود ، بجز تو که از روی لبه&amp;nbsp; بام، طوقی در دهن با یک چشم مرا بدرقه می کردی .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;راه افتادم به سمت مسجدی که قرار بود از آنجا اعزام شویم. فکر کردم اگر پدر چشمش بیفتد به کمربند که نصف شده و نامه ای را که چسبانده&amp;nbsp; بودم به آن چه حالی می شود ، سطر اولی را که نوشته بودم، می روم و دیگر بر نمی گردم اگر می خواند حتما متعجب می شد و بعد لبخند می زد، برای اینکه می دانست پسر یکی یکدانه و ناز نازیش نمی تواند دوام بیاورد و بر می گردد و سریع نقشه خرید یک کمربند دیگر را می کشید، اما نمی دانست روی بام چه سلاخ خانه ای است و راه برگشتی نمانده. وقتی می رسید به سطری که تهدیدش کرده بودم، اگر دستش به ننه بخورد بر می گردم و بلاییپشت بام راسرخودش می آورم - حتما کمی حاج و واج می ماند و بعد با عجله می رفت سمت بام، پله ها را سه تا یکی می دوید و چشمش که به کبوترها می افتاد سرش گیج می رفت وپشتش را می زد به دیوار و آرام سرمی خورد تا باورش شود -کاش آن لحظه قیافه اش را می دیدم ، اما نه بهتر که آنجا نیستم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;مسجد پر بود، همه به من و خون روی لباسم نگاه می کردند، مادران و پدران برای بدرقه فرزندانشان آمده بودند و بچه ها برای بدرقه پدرهاشان و سوغات می خواستند ، راستی سوغات جبهه و جنگ چه بود ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;من از پنجره اتوبوس نگاهشان می کردم. هنوز راه نیفتاده ترس تمام وجودم را گرفته بود، از مکان ناشناخته ای که قرار بود بر ترسهایم غلبه کنم. نگاه کردم آسمان را که دیگر هیچ وقت بال کبوترهای پدرم را تجربه نمیکرد ، تصویر کبوترهای بی سر که توی خون دست پا می زدند یکسره جلوی چشمانم بود و رهایم نمی کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;دندانهایم به هم می خورد چقدر دوست داشتم زیر کرسی گرمی دراز بکشم و مادر برایم چای داغی بیاورد ، اما از ترس پدر...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;در این شش ماه چقدر برای لحظۀ دیدار برنامه ریخته بودم، که چطور جلوی پدر بایستم و چشم در چشمش بگویم که دوست داشتم رفتم تو هم اگر مرد بودی میامدی. اما تا پایم رسید سر کوچه و چشمم افتاد به در آهنی و چراغ روشن اتاق مهمانها هری دلم پائین ریخت وهرچه پیش خودم رشته بودم از ترس پنبه شد ، حتما دوباره مهمان داشت و با رفقایش مشغول عرق خوری بود ،&amp;nbsp; مگر ننۀ بد بخت من چه گناهی کرده که باید کلفتی&amp;nbsp; پدر را بکند ، وسایل بریز و بپاش و الواتی آنها را فراهم کند .آخر شب هم با عذاب وجدان چادر نماز سر کند و تا نصف شب نماز بخواند و زار بزند و از خدا طلب بخشش کند. حتما مادر این شش ماه که پسر یکی یک دانه اش بی خبر رفته ، خیلی سختی کشیده و چشم به در مانده ، حالا که بعد از دست کاری کردن شناسنامه و بزرگ کردن سن و رفتن و شش ماه جنگیدن، برگشته بودم برای انتقام،می خواستم کمربند را از پدر بگیرم وجلوی چشمش تکه تکه اش کنم،آن همه سختی آموزش وجنگیدن را به امید امروز تحمل کرده بودم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;احساس کردم دارم یخ می زنم ، بلند شدم دستم رااز لای نرده های در خر پشت که مدتها قبل شیشه اش شکسته بود و نایلون کشیده بودیم داخل بردم و قفل را آرام باز کردم، در مثل همیشه از خشکی لولاها جیره ناجوری کرد و باز شد ، خدا خدا میکردم پدر نشنیده باشد. نمی خواستم جلوی دوستانش با هم درگیر شویم صدای پایی در راه پله پیچید، عرق سردی روی پیشانیم نشست، حتما پدر بود با چوبی در دست، چشمم را تیز کردم به سایه ای که بالا می آمد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: کیه؟ کی اون بالاست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;نفسم را بیرون دادم ، صدای ننه بود مثل همیشه خسته و لرزان .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: ننه منم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;روی راه پله خشکش زد چشمش را دوخت به من که با لباس خاکی بالای پله ها ایستاده بودم ، دستش را به دیوار تکیه داد. حالت چهره اش میان تاریکی مشخص نبود، بدون اینکه چیزی بگوید پله ها را پائین رفت ، مانده بودم که چه اتفاقی افتاده. فکر می کردم ننه مثل مادر بقیۀ رزمنده ها بغلم می کند، غرق بوسه ام می کند ، گریه می کند و می گوید از روزهای سخت فراغ ، حتما ترسیده و رفته که پدر نفهمد من آمده ام، پله ها را پائین رفتم، پله پله هراسم از رو در رو شدن با پدر بیشتر می شد ، پائین راه پله ایستادم. صدای قلبم و دندانهایم به هم میپیچید، پیشانیم عرق کرده&amp;nbsp; و آب دهانم خشک شده بود. یاد آن لحظه افتادم که لباسهایم خونی شد مثل پر کبوترها ، عرق کرده بودم، قلبم تند می زد ، صدای اولین خمپاره که آمده بود و سربازی بین زمین و هوا در حال پریدن از کامیون ترکش خورد و توی بغلم پر پر&amp;nbsp; زد. نمی توانستم تکان بخورم، میخ کوب شده بودم به زمین .هیچ صدایی از داخل حال نمی آمد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;یکی یقه پیرهنم را گرفت و گفت: ولش کن تموم کرده .کشید و انداختم توی چاله ای که در کنار خاکریز کنده بودند، رفتم داخل اتاق مثل همیشه بود اما انگار بوی نا می داد سکوت مشکوکی توی خانه طنین انداخته بود صدای پایی پشت سرم آمد ، قلبم ایستاد حتما تا بر می گشتم پدر می خواباند بیخ گوشم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;زد توی گوشم گفت: کجایی؟ فعلا تمام شده بیا زخمیها و جنازه ها را جمع کنیم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;زل زده بودم به خون روی لباسم ، یاد کبوترها افتادم. ننه آرام از کنارم گذشت ، سینی چای در دست ، چقدر دلم لک زده بود برای چایی های ننه ، سینی را روی کرسی گذاشت و بدون اینکه نگاهم کند رفت توی اتاق. مغزم از کار افتاد، ننه و اتاق مهمانها بدون سر و صدا آن هم بی چادر؟ کمی خیالم راحت شد ،حتما پدر خانه نبود. اما چرا ننه حرفی نزد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;صدای هق هق ننه بلند شد رفتم دنبالش ، ننه نشسته بود و گریه می کرد. پدر خوابیده بود توی رختخواب و نگاهم می کرد. منتظر بودم بلند شود و بیاید سمتم، نیامد و مادرش هنوز منتظر است که بیاید. بهترین نفر شناسایی بود، راحت تا پشت خطوط دشمن می رفت و برمیگشت سالار بچه های اطلاعات عملیات بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;مادر گریه می کرد پدر مرا نگاه .گفت: گریه نکن زن ، تازه از راه رسیده چیزی بهش نگی .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;صدایش تحکم قدیم را نداشت ،بغض آلود رویش را بر گرداند، انگار می خواست گریه کند. متوجه چیزی نمی شدم هیچ چیز آنطور که فکر می کردم نبود حیران مانده بودم آن میان ، در یک لحظه تمام آموزشهایی که دیده بودم و نقشه هایی که کشیده بودم در صحنۀ واقعی یادم رفت، با صدای اولین خمپاره، با دیدن اولین جنازه .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;: شده عین یک جنازه، فقط از گردن به بالا می تونه تکون بخوره، کم حرف می زنه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;این را ننه می گفت بعد از اینکه سیر دلش گریه کرد و زیر کرسی دراز کشیدیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;: خیلی نگرانت بودیم آخه روله چرا این جوری .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;بین حرفهایش هق هق گریه اش در می آمدو قطع می کرد حرفش را .گریه می کردند همه و همدیگر را بغل میکردیم. شب عملیات بود، تصمیم گرفته بودم بعد از عملیات برگردم و حسابهایم را تصفیه کنم، دیگر از جنازه و خون وخمپاره خسته شده بودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;نشستم روبروی پدر، حتما فکر می کرد اگر این بلا سرش نیامد بود کمربندش را بر می داشت و تن و بدنم را سیاه می کرد. نمی دانم عذاب وجدان داشته باشم یا نه؟ آخه به خاطر من اینطور شد. خود به خود از دسته که توی تاریکی نیم خیز حرکت می کردیم جا ماندم و جا خوش کردم توی یک گودال .گود شده بود و سیاه دور چشمهای پدر ، ننه می گفت بعد از رفتن من راه افتاده بود دنبالم که برم گرداند. آمده بود دنبالم، چشمش که به چشمم افتاد از خجالت خیس آب شدم، هم سنگری بودیم و بچه محل.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;گفت: نگرانت شدم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;من من کنان گفتم: دستشویم گرفته&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راه افتاد و رفت. راه افتاده بود که پیدایم کندو برم گرداند&amp;nbsp; ،التماسهای ننه مجبورش کرده بود ،التماس کردم به کسی چیزی نگی، چیزی نمی گفت. زل زده بود توی چشمهایم انگار می خواست چیزی بگوید نگفت، دراز به دراز افتاده بود، شانس آوردم، نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت؟ یاد کبوترها افتادم ،اگر ترکش نخورده بود معلوم نبود چکارم میکرد. ازپشت خورد وسط کمرش ودر جا تمام کرد. خورده بود به کمرش وهمین طور افتاده بود گوشه اتاق ، هیچ کس نفهمید، اگر میان محل می فهمیدند آبروریزی می شد.خبرش راگفتند تو ببر به خانواده اش بگو .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp; گفتم: مثل یک کبوتر پر زدورفت ودیگر هم بر نمیگرده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;یاد کبوتر های پدرم افتادم ،ننه مرا مقصر می دانست اما چیزی نمی گفت، وسایلش را به ننه اش دادم، تکیه زد به در و آرام نشست. مقصر خودش بود که ترکش خورد و اینطور علیل شد،تیر خورد و مرد، آرام لبهایش را باز کرد فکر کردم حتما فحشم میدهد، گفت: اشهدو ان ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفت: طوقی، جنازه طوقی توی کبوترها نبود ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جنازه اش را توی آن همه جنازه پیدا نکردم همه جا را حتی همان جایی که افتاد، نبود به ننه اش نگفتم که دیدم تیر خورد و مرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم: طوقی بین کبوترها نبود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;از کناردر به جایی خیره شد و گفت: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همانطور درازکش سرش را بر گرداند سمت پنجره که تکه ای از آسمان از لای پرده ودیوار معلوم بود ، اشک ریخت و&amp;nbsp; انگار لبخند موهومی زد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;حالا هم که دارم میروم باز هم تو تنها بدرقه کننده ام هستی، با آن یک چشمت از آن ور دیوار، اما نه کبوتری هست نه خون دلمه بسته ای روی آسفالت و لباسها .خواستم قبل از رفتن کسی حرفهایم را شنیده باشد ، خانه دیگر خانه نیست، ننه دائم گریه میکند ،پدر سکوت وزل می زند به آسمان که از گوشۀ پنجره بیرون افتاده ،... .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://mehr-story.persianblog.ir/post/66</link>
      <author>مدیر وب</author>
      <comments>http://mehr-story.persianblog.ir/comments/278523/8858595/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-278523.post-8858595</guid>
      <pubDate>Sat, 04 Feb 2012 07:07:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نویسنده داستان :آرش مکوندی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;چند داستان کوتاه &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آرش مکوندی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://arashmidoos-d.blogfa.com/post-21.aspx"&gt;بوی خستگی&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زن که وارد شد، مرد قبلا&amp;nbsp;ً آمده بود.سر میز شام فقط خستگی قسمت شد؛مثل همیشه سهم مرد حتی از ویترین مغازه ها هم کمتر بود و خیلی زود صبح شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://arashmidoos-d.blogfa.com/post-23.aspx"&gt;علی&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;روزی که اسامی عفو شدگان اعلام شد ، همه ی صد و ده نفر خوشحال بودند و من با حسرت به حروف ابجد فکر می کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;ترمز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;راننده ترمز کرد؛توپ نترکید؛ دنیا در دستان کودک بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehr-story.persianblog.ir/post/65</link>
      <author>مدیر وب</author>
      <comments>http://mehr-story.persianblog.ir/comments/278523/8431595/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-278523.post-8431595</guid>
      <pubDate>Tue, 29 Nov 2011 07:14:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نویسنده داستان :سید حسین موسوی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;چند داستان کوتاه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;سید حسین موسوی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&lt;strong&gt;چند داستانک&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&amp;laquo;اعتراف&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مردبه سمت قفس رفت.حبه قندی رابه طرف طوطی گرفت وگفت : "بگوچه کسی شیشه راشکست؟"&amp;nbsp; طوطی تکانی به خودداد.غرغرکرد.قبل ازاینکه بتواند چیزی بگویدیکی ازپسربچه ها سراسیمه جلودوید. دوحبه قندرابه طرف طوطی گرفت وگفت :&amp;nbsp; "نگو" .&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;"&amp;nbsp; اینجا افغانستان&amp;nbsp; "&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp; گفتند:اگرتوی انتخابات شرکت کنیم انگشتمان راقطع می کنند. جدی نگرفتیم. حالا&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تفنگ دستمان داده اند.مانده ایم شلیک کنیم باکدام انگشت.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&amp;times; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&amp;laquo;&amp;nbsp; معجزه سوگند&amp;nbsp; &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;توی کلیسا مردوزن جوان دست توی دست هم ایستاده بودند.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زن بدون اینکه مردرانگاه کندگفت: " سوگندیادکن که هیچگاه فراموشم نمی کنی "&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مردسرش رابالاگرفت وگفت: " فراموشت نمی کنم اماسوگندیادنخواهم کرد. تاکنون سوگندیادنکرده ام "&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زن گفت: "جدی می گویی؟!&amp;nbsp; " مردگفت: "آری....به خداوندسوگند!"&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&amp;laquo;&amp;nbsp; شانس&amp;nbsp; &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp; بااینکه خواب ماندم وترافیک سنگین بود خودم رارساندم.باطری موبایلم تمام شده. توی این فرصت کم باید تلفنی پیداکنم.&amp;nbsp; توی سالن انتظار سراولین پیچ سه کیوسک تلفن پیدامی کنم. کارت تلفن راتوی اولی میزنم.بوق هشدار!یعنی خراب است.سراغ دومی میروم. شماره می گیرم ومنتظره می مانم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;laquo;الو.....الو......مادر.....الومادر.....صدات نمی یاد.....اگه صدامومی شنوی گوش کن.من توفرودگام. پنج دقیقه دیگه پروازمی کنم.....الو....الو.....الومادر...&amp;raquo;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گوشی کیوسک سوم رابرمی دارم وشماره می گیرم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;laquo;.....الو.....الوپسرم صدات می آمدچراقطع کردی....اگه صدامو می شنوی گوش کن.بلیط پروازت&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جامانده.......الوپسرم می شنوی....&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;strong dir="RTL"&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehr-story.persianblog.ir/post/64</link>
      <author>مدیر وب</author>
      <comments>http://mehr-story.persianblog.ir/comments/278523/8229265/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-278523.post-8229265</guid>
      <pubDate>Sat, 05 Nov 2011 22:26:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نویسنده داستان:مصطفی میرزایی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;صلیب&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;مصطفی میرزایی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL" align="center"&gt;صلیب&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بوی گوشت آتش دیده به بینی ام میخورد . مزه ی خون گرم می ماسد روی زبانم . خوبتر که میخواهم دقت کنم ، صدای سوت ممتد و ثانیه ای بعد انفجار ها را بهتر می شنوم و اعصابم خط خطی تر میشود . زور میزنم . نمی دانم چرا دستهایم بالا نمی آیند تا انگشت اشاره دو دستم را توی سوراخ های گوشم کنم . تاریکی اینجا عجیب به نظر می رسد. زبری پارچه نمدار را روی پلکهایم احساس می کنم. لابه لای صدای گلوله ها و نارنجک ، چیزی شبیه به دم و باز دم موجودی زنده ثانیه به ثانیه شنوا تر میشود . حالا روی گونه هایم گرم شده . دل می زند . انگار که از دست سگهای هار روستایمان در رفته باشد . نمیدانم دستهایم به شانه هایش رسیده یانه ؟ ولی از زبانم خاطر جمع ام که کلماتم را به خود نیاورده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp; دستمال رو باز میکنم . تو هم آروم چشمات رو باز کن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;مثل گنجشکِ لا به لای دست های به هم چسبیده ی پسر بچه ای که به همسن هایش فخر میفروشد ،حرف میزند . آرامتر از چیزی که خواسته باز میکنم . اول یک خط نورانی که به مرور از خط بزرگتر و از نور خاکی رنگ شد . یک فرشته ی خاک خورده . باید موهایش طلایی باشد . چقدر به عکس هایتان شبیه اید . چشم های درشت و رنگی . موهای بلند و لبخند زیبا . شبیه به عکس های کتاب مقدس . دستش را زیر گردنم می آورد و دست دیگرش را رد میکند زیر زانو هایم. پشتم تیر میکشد . آهنی داغ را فرو کرده باشند توی پهلوی آدم . درد راه میگیرد تا نزدیک دستهایم . می پیچاندم توی پتویی که تار و پودش رنگ و بوی خاک آوار میدهد . انگار که تَلقی روی صورتم کشیده باشند ، تار میشود. خواب می پرد توی چشمهایم. گردنم را بلند میکند . سردیه زنجیر مینشیند روی گردنم . تنم میلرزد و مور مورم میشود .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مواظب این پلاکها باش. میرم پیش مجروهای دیگه . رفتن کمک بیارن .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;لبهای خشک و پوس، پوس شده اش را روی پیشانی ام احساس می کنم . پیشانی بند آبی اش را باز می کند و می بندد روی چشمهایم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;همه جا آبی میشود . صدای چرخیدن زنجیرهای سنگین تانک ، زمین را می لرزاند . درد خودش را میرساند توی دستهایم . دلم میخواهد جای درد ها را بخارانم . دستهایم بلند نمی شوند . صدای فریاد می آید . چیزی شبیه ، یا ... موج انفجار توی دلم را خالی میکند . خودم را که تکان میدهم پلاک های روی سینه ام به هم میخورند . چقدر خوابم می آید .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بیاید اینجا ... این یکی زنده است . بدویید ... دستاش ترکش خوردن .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;دست می کشد روی سینه ام و پلاک ها را بالا می آورد . نور خورشید میخورد روی صلیب نقره ای رنگ توی دستش و بر میگردد توی مردمک چشمهایم . چشمم را می بندم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بوناک دارابیان&amp;nbsp; . هجده ، هزار وسی صد&amp;nbsp; شصت وچهار.&amp;nbsp; تهران.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehr-story.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>مدیر وب</author>
      <comments>http://mehr-story.persianblog.ir/comments/278523/7970585/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-278523.post-7970585</guid>
      <pubDate>Fri, 21 Oct 2011 17:41:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نویسنده داستان :سید مهرداد موسویان</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;نخودهای زردو کشمش های سبز تیزابی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;سید مهرداد موسویان&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;نخودهای زرد و کشمش&amp;shy;های سبز تیزآبی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;جیب&amp;shy;هام پر است از نخودچی کشمش. نخودهای زرد و کشمشهای تیزآبی سبزرنگ. تق تق تق، صدای عجیب و آشنایی توی گوشهام می&amp;shy;پیچد. صدایی مثل ترقه یا تیر.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;اینبار واقعا نمی&amp;shy;خواستم قبول کنم، قول داده بودم که دیگر قبول نکنم. گفتم نمیخوام و ازشان دور شدم، غلامرضا دوید پشت سرم. گفتم حرامه. آن بار هم بدجوری چوبش را خوردم، چوب خدا صدا نداره.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;غلامرضا لبهای پایینش را رو به بالا جمع کرد و گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;اینکه یه مشت نخودچی از این بگیریم حرامه؟&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اون دفعه رو یادت نیس؟&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp; پس چرا من چیزیم نشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;نگاهم را از صورت چرخاندم رو به زمین.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp; اون بار به زور ازش گرفتیم اینبار که به زور نگرفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;لبخند زد و کیفم را گرفت و کشید.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;- پولشان حرامه&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;کیفم را ول کرد.&amp;nbsp; صدایش را بلند کرد و گفت میگه پول بابات حراااا&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;- هیسسس نگو زشته. هیس غلامرضا!&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;غلامرضا پشتش را کرد و رفت طرف پسرآقا فرخ&amp;nbsp; راه افتادم پشت سرش.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;..........................&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;صدای تق تق تق تق نزدیکتر،&amp;nbsp; شلیک مسلسل است. قبلا شبیهش را در درگیری&amp;shy;های خیابانی شنیده&amp;shy;ام. مثل سه هفته&amp;shy;ی پیش. همان که بعدش من از اشتها افتادم و تا چند وقت لب به غذا نزدم. اگر هم به زور می&amp;shy;کردند توی دهانم، بالا می&amp;shy;آوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;هیچ چیزی غیرعادی دور و برم دیده نمی&amp;shy;شود، جهت صدا را هم خوب نمی&amp;shy;شود تشخیص داد. یک چیزی توی جانم می&amp;shy;گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;نباید قبول می&amp;shy;کردی، نباید بدبخت شدی&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;درست از سر پیچ جلویی که رد شوم، دکه ی روزنامه فروشی آقاجان پیداست. تازه چند روز است که اشتهایم باز شده.&amp;nbsp; ظرف بخش گوشت ناهار آقاجان را که مامان اکرم توی یک روسری گره&amp;shy; زده، محکم توی دستم فشار می&amp;shy;دهم. هنوز داغ است.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;..................&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;مامان اکرم همه&amp;shy;ی گوشت آبگوشت را قایم کرد و بعد همه را زد توی بخش&amp;shy;گوشت آقاجان.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; منم گوشت میخوام.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;دید دستش رو شده اخم کرد و گفت، نه به اون نخوردن نخوردنت نه به این حرص زدنت.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;زیر لب گفتم همینه که ما شدیم کوتوله و هیکل او شده مثل رستم دستان.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چی گفتی&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هیچی&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چشمات رو درمیارم بخوای پچ پچ کنی ها. اگه به بابات نگفتم شب.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;میخواستم بگویم من که دیگه از آقاجان نمی&amp;shy;ترسم با او رفیقم، اما نگفتم. بعد از آنروز درگیری، تا قبل از اینکه به آقاجان همه چیز را بگویم، از همه چیز از خودم هم بدم می&amp;shy;آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;قدم&amp;shy;هایم را تندتر برمی&amp;shy;دارم. دلم شور افتاده.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;بدبخت شدی، بدبخت شدی نباید قبول می&amp;shy;کردی&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-------&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;آن روز از صبح کنار دکه ایستاده بودم. خسته شده بودم و داشتم با گوشه ی آستینم آب بینیم را پاک می&amp;shy;کردم که از توی دکه، آقاجان بهم چشم غره رفت. زودی دستم را کشیدم و انگار نه انگار که چشم های اقاجان به من بوده. چشم های آقاجان وقتی که این مدلی شود، ترسناک است.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;نخودچی&amp;shy;ای که به زور صبح توی مدرسه از پسر فرخ گرفته بودیم تا لوش ندهیم، هنوز توی جیبم بود. دو دل بودم بخورم یا نه.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;غلامرضا می&amp;shy;گفت بخور بره بابا، من دو دل بودم که بگیرم یا نه، غلامرضا گفت بگیر بره بابا. من دو دل بودم که کیفش را نگاه کنم و غلامرضا گفت... این فکرها حالم را بد می&amp;shy;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;با نیمچه سوادی که داشتم، شروع کردم به خواندن تیتر روزنامه&amp;shy;هایی که آقاجان می&amp;shy;فروخت. آقاجان خوشش می&amp;shy;آید که من روزنامه بخوانم. یکی در میان می&amp;shy;خواندم. آقاجان می&amp;shy;گوید اگر بتوانی اینها را بخوانی املایت همیشه بیست میشه.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;سخنرانی دکتر بهشتی در....&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;کیهان&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;اعتراضات حزب توده به&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;امروز پنج شنبه 30 مهرماه سال 1360&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;فرمایشات امام خمینی در رابطه با...&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;................................................&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;نگران صدایی که شنیده&amp;shy;ام هستم، قدم هایم را تند کرده&amp;shy;ام. یک چیزی توی دلم هی می&amp;shy;گوید، بدبخت شدی، بدبخت شدی. این طرف پیچ، دکه ی روزنامه فروشی آقا فرخ است. دکه&amp;shy;اش پانصد قدم با دکه ی اقاجان فاصله دارد. خودم یک بار قدم گرفتم و شمردم. پانصد قدم من یعنی صد قدم آقاجان.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;دکه&amp;shy;اش سر راه خانه تا دکه&amp;shy;ی آقاجان است، از کنارش رد می&amp;shy;شوم و اینبار به داخلش نگاه نمی&amp;shy;کنم. باید زودتر خودم را به دکه ی خودمان برسانم. گرمای ظرف بخش گوشت، هنوز دستم را گرم می&amp;shy;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;صاحب این دکه، آقا فرخ، می&amp;shy;شود بابای همکلاسی من. آقاجان با اقا فرخ میانه&amp;shy;ی خوبی ندارند. یک بار که ازش پرسیدم چرا؟ گفت طرف روزنامه فروش توده&amp;shy;ای ها و منافق&amp;shy;هاست. توده ای. چه اسم&amp;shy; قشنگی. "تو" ده" توده" خیلی وقتها باخودم تکرارش کرده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;هربار هم یاد شعر کتابمان می افتم، خوشا بحالت ای روستایی- چه شاد و خرم چه باصفایی- در شهر ما نیست جز دود ماشین دلم گرفته&amp;mdash;لابد روزنامه&amp;shy;شان را توی ده و روستا می&amp;shy;نویسند.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;از آقاجان پرسیده بودم که توی روزنامه&amp;shy;ی توده ای&amp;shy;ها چی هست ؟ گفته بود این حرفا برات زوده حالا. اما زود نیست خودم هر روز میروم و تیتر روزنامه های دکه ی آقا فرخ را می&amp;shy;خوانم، او هم چقدر تحویلم می&amp;shy;گیرد، خیلی مهربان است، هر روز یک شکلات مجّانی هم تعارفم می&amp;shy;کند از همان قرمزها که آقاجان هیچ وقت نمی&amp;shy;فروشد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;روزنامه&amp;shy;ی توده&amp;shy;ای&amp;shy;ها&amp;nbsp; اصلا فرقی هم با روزنامه&amp;shy;های دکه ی خودمان ندارد. اقاجان بیخودی شلوغش میکند. هیچ عکس زشتی هم روزنامه&amp;shy;هاشان ندارد. من تقریبا هر روز که برای آقاجان بخش گوشت میبرم، روزنامه&amp;shy;هاشان را نگاه میکنم، یک عکس زشت هم ندارد. عکس زشت یعنی &amp;zwnj; از همان عکس های&amp;nbsp; توی مجلّه که پسر آقا فرخ سر کلاس نشان&amp;shy; رفیق&amp;shy;هاش می&amp;shy;دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;.............................&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;غلامرضا به پهلویم زد و با ابرو نشانم داد، پسرفرخ داشت به بهزاد عکس نشان میداد. دید ما حواسمان به عکس هاست، گذاشت توی کیفش.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;زنگ تفریح هرچقدر من و غلامرضا اصرار کردیم، او انکار کرد. حتی غلامرضا یک مشت تخمه بهش داد اما او انکار کرد. ما هم بیخیالش شدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;فردا غلامرضا سر پسراقا فرخ را گرم کرد و به من که پشتشان بودم، چشمک زد. هماهنگ کرده بودیم. رفتم سر میزش. دودل شدم، برگشتم. غلامرضا هنوز هم داشت با او حرف می&amp;shy;زد. غلامرضا می&amp;shy;گفت کیفش چرم شوروی اصل است. بوی چرم توی مشامم بود.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;دوباره رفتم بالای سرش.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;در کیف را باز کردم. به غلامرضا گفتم این کار درست نیست، اما غلامرضا گفت باید سرازکارش دربیاریم. دلم تاپ تاپ می&amp;shy;کرد، در کیف را باز کردم. اوه چه عکس&amp;shy;هایی حالم را بهم زد، در کیف را بستم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;روزنامه&amp;shy;های آقا فرخ از آن عکس&amp;shy;ها ندارد. فقط نوشته دارد مثل روزنامه های دکه ی اقاجان. گفتم که لابد توی روستا روزنامه را می&amp;shy;نویسند، توی ده و روستا که دوربین پیدا نمی&amp;shy;شود که عکس بگیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;هیچ کس نیست به آقاجان بگوید چهار خط نوشته که انقدر جال و جنجال ندارد، یکی توی شهر می&amp;shy;نویسد یکی توی ده. اون عکسها جاروجنجال دارد که بعید میدانم آقاجان به عمرش شبیهش را دیده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;من هم جنجال کردم، اما پسراقا فرخ یک مشت نخودچی داد و قائله را خواباند. نمیخواستم قبول کنم، اما غلامرضا گفت بگیر بره بابا.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;بدبخت شدی، بدبخت شدی&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;----&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;هنوز هم نخودچی پسر فرخ که به زور ازش گرفتیم و قائله را خواباندیم، توی جیبم بود.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;داشتم تیتر روزنامه&amp;shy;ها را می&amp;shy;خواندم، یکی درمیان. بخش&amp;shy;گوشت آن روز آقاجان کنار روزنامه ها مانده بود، یک لغمه برداشتم و چپاندم توی دهانم، لغمه بزرگ بود و مجبور بودم دولپی بخورم، سرم را پایین انداختم که آقاجان نبیند.&amp;nbsp; سر و صدا باعث شد سرم را به طرف دکه&amp;shy;ی فرخ بلند کنم. سروصدا از آن طرف بلند بود.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;باز هم یک گلّه آدم داشتند شعار می&amp;shy;دادند و می&amp;shy;آمدند طرفمان.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;مرگ بر مرتجع&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;مرگ بر تحجر&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;درود بر رجوی&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;مرگ بر...&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;دست چند تاشان هم چوب و چماق بود. یواش یواش به دکّه&amp;shy;ی آقاجان نزدیک &amp;shy;شدند. آقاجان دستی به ریش های بلندش کشید و روزنامه ی کیهان را باجایش برداشت که جابجا کند. یاد حرف&amp;shy;های دیروز صبح مامان اکرم افتادم که می&amp;shy;گفت: مرد، این ریشت را اگر از ته نمی&amp;shy;تراشی نتراش، کوتاهش کن. وضعیت خیلی ناجوره. چند روز پیش پسر بتول خانوم را ترور کردند. حالا چی میشه مگه یه ذره کوتاه و مرتب بشن؟ آقاجان هم قه قه خندید و گفت، مرگی که با قیچی به دین، عقب بیافته بهتره که نیوفته. صورت بی ریش آقاجان را تصور می&amp;shy;کنم، صورت شش تیغه ی اقا فرخ را هم. صورت عکسی که داخل کیف چرمی رو به بالا کمی تاب برداشته بود را هم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;صدای جماعت فکرم را بهم ریخت و دوباره به جماعت خیره شدم. لغمه&amp;shy;ی بزرگ هنوز هم توی دهانم بود و به سختی میجویدم، لامصب جابجا نمی&amp;shy;شد، توی دهنم هنوز خیس هم نخورده بود.. پنج، شش نفر از جمعشان جدا شد و آمدند به سمت دکه&amp;shy;ی ما.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;خواستم به آقاجان بگویم : اما این لغمه ی لعنتی مگر پایین می&amp;shy;رفت، درست نتوانستم حرف بزنم. آنها داشتند نزدیکتر می&amp;shy;شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;از هیبتشان ترسم گرفت. آقاجان داشت روزنامه هایش را جابجا میکرد، حواسش نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;لغمه گیر کرده بود توی گلوم و داشتم خفه می&amp;shy;شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;آقاجان پشتش به آنها بود. پنج شش نفری دوره اش کردند و چوب و چماق بود که بالا رفت و پایین آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;من احساس کردم شلوارم خیس شده و به آبی که از پاچه&amp;shy;ی شلوارم روی کفشم و زمین می&amp;shy;ریخت نگاه کردم. چند ثانیه که گذشت آنها رفته بودند و من قدم را روی پنجه ی پایم بلند کردم که ببینم آقاجان حالش چطور است؟ انگار اقاجان را کرده بودند توی یک تشت خون. سرش باد کرده بود، اندازه ی یک قزقان. گریه ام گرفت و داد زدم اقاجااان.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;اقاجان به زحمت از در دکه گرفت و بلند شد و داد کشید الله اکبر الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر منافق و دوباره افتاد کف خیابان.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;دویدم به سمت مغازه ی حاج رضا. از آن روز هم لب به غذا نزدم، غذا حالم را بهم می&amp;shy;زد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-------&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;مامان اکرم هنوز هم داشت جیغ و ویغ میکرد و آقاجان جوابش را می&amp;shy;داد. بلند شدم و از لای در یواشکی نگاهشان کردم، تاحالا ندیده بودم کسی سرآقاجان داد بکشد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;مامان اکرم، به زور دور سر آقاجان دستمال میپیچید و من دیدم که با قیچی یواشکی از ریش هاش هم کوتاه میکند. از پنجره به شلوارم نگاه کردم که به بند آویزان شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;مامان اکرم بالاخره آقاجان را ساکت کرد و آمد سمت اتاق. زود سرجایم خوابیدم و پتو را تا سینه-ام کشیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چرا نگفتی توی جیبت نخودچی ریختی؟&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;سرم را کردم زیر پتو.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حالا باید دوباره آبش بکشم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;جوابش را ندادم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ترسیدی؟ دستشان بشکنه الهی، الهی ذلیل بشن.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;رو به شانه&amp;shy;ی راست غلت زدم و چشمم را بستم و گریه&amp;shy;ام گرفت. مامان اکرم پتو را کنار کشید و به زور یک لغمه گذاشت توی دهانم، میل نداشتم، اما حوصله ی جر وبحث هم نداشتم. لغمه پایین نرفته بود که حالم بهم خورد. اوردم بالا.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;صبح مامان اکرم به زور بردم دکتر. میدانستم بخاطر نخودچی کشمش پسر فرخ، مجله ها و اینچیزها این اتفاق برای آقاجان افتاده، برای همین نمی&amp;shy;توانستم به چشمهای آقاجان نگاه کنم. از خودم بدم می&amp;shy;آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;چند بار هم خواستم به آقاجان بگویم، اما نتوانستم، اگر اقاجان می&amp;shy;فهمید از پسر فرخ نخودچی کشمش گرفته ام آن هم بابت آن&amp;shy;که عکس هایش را لو ندهم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;چیزی نمی&amp;shy;خوردم تا چند روز پیش که آقاجان آمد کنار رخت خوابم. نازم کرد. جواب ندادم، باز هم نازم کرد. دلم میخواست، زمین دهنش را باز کند و من را ببلعد. زدم زیر گریه.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بلند شو، بلند شو ببینم اقا پسرم. ترسیدی؟ آن روز ترسیدی؟&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;سرم را تکان دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;پس چرا نمیخوری؟&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;سرم را انداختم پایین.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تقصیر من بود آقاجان.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;دماغم نزدیک سینه&amp;shy;اش بود.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه عزیزم تقصیر تو نبود، آنها با اسلام مشکل دارند، تو کاری از دستت ساخته نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;سرم را گرفت و به سینه اش فشار داد، بلند بلند گریه می&amp;shy;کردم و لابلای هق هق گریه، همه چیز را برایش تعریف کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خوب اینکه غصه نداره اگه فکر می&amp;shy;کنی اشتباه کردی و اون اتفاق هم جریمه&amp;shy;ات بوده، توبه کن.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;آب بینیم مالید به پیراهنش. سرم را بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;یعنی به خدا بگو من اشتباه کردم و دیگه این کار را نمیکنم، به این میگن توبه، همه ی گناهات پاک میشه. مال فرخ حرامه، دیگه با پسرش هم کاری نداشته باش.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;لبخند زدم..&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شما هم من را میبخشی&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; من کی باشم، اگه گناهی داری باید از خدا معذرت بخوای نه از بنده ی خدا.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;توبه کردم، پیش خدا توبه کردم، قول دادم که دیگر از این کارها نکنم. به خدا قول دادم دیگر به حرف غلامرضا گوش نکنم، با پسر اقا فرخ هم نگردم. بعد از آن اشتهایم باز شد، دیگر هر چیزی خوردم را بالا نیاوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;----------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;"گول خوردی، بازم گول خوردی، دوباره نخودچی گرفتی"&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;صدای تق تق تق مسلسل، باز هم بلند شد و من یه هو بدجوری تکان خورم، صدا خیلی نزدیک بود،&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;گرمای ظرف بخش گوشت کاملا از بین رفته. باز حواسم میرود به توبه ای که امروز شکسته، و می&amp;shy;ترسم، نکند یک بار دیگر آن اتفاق بیوفتد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;صدای غلامرضا توی گوشم پیچید: "آن اتفاق هیچ ربطی به تو ندارد. خرافاته.&amp;nbsp; اما خرافات نیست. اگر خرافات نیست پس چرا به غلامرضا چیزی نشده؟"&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;صدا اینبار انگار از طرف دکّه&amp;shy;ی خودمان بود.&amp;nbsp; به طرف دکه ی آقاجان می&amp;shy;دوم. آره صدا از همان جاست.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;در حین دویدن التماس خدا میکنم که این بار بار آخر بوده، اینبار آقاجان کتک نخورد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;"اگر حواسش باشد و از پشت نزنندش، با آن هیکل گنده&amp;shy;اش صدنفر را حریف است. آن روز هم که کتک خورد تقصیر من بود، به نامردی خورد."&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;پیچ را رد می&amp;shy;کنم، برخلاف آن&amp;shy;روز شلوغ&amp;shy;پلوغی نیست، تظاهرات نیست. اطراف دکه&amp;shy;مان خلوت است و فقط یک موتوری پشت دکه ایستاده. خیالم راحت می&amp;shy;شود. حق با غلامرضا بود، نخودچی کشمش&amp;shy; توی جیبم سنگینی می&amp;shy;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p class="NormalArial" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;جلوتر می&amp;shy;روم و سرجایم میخ کوب می&amp;shy;شوم. یک مرد با کاپشن خلبانی تفنگش را روی کولش می اندازد و با خونسردی از دکه&amp;shy;ی آقاجان فاصله می&amp;shy;گیرد و ترک موتوری می&amp;shy;نشیند. موتورسوار که گاز میدهد، ظرف بخش گوشت از دستم می&amp;shy;افتد و به سمت دکه میدوم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="LTR"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="LTR"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehr-story.persianblog.ir/post/62</link>
      <author>مدیر وب</author>
      <comments>http://mehr-story.persianblog.ir/comments/278523/7970567/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-278523.post-7970567</guid>
      <pubDate>Wed, 12 Oct 2011 16:10:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نویسنده داستان:مرتضی طاهری</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;پنیر با گردو میچسبه تاکسی با....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;مرتضی طاهری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;پنیر با گردو می چسبه تاکسی با ...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp; تا جمهوری می برمت اگه مسافر خورد می ریم شادآباد، از اینجا که مستقیم ماشین گیرت نمی آد. نمایشگاه، جمهوری دو نفر، نمایشگاه.... باید پر شه بریم یا نه؟ سر آوردی مگه؟ خالی که نمی تونم برم. کجا؟ آزادی؟ بیا سوار شو از زیرگذر نمی ریم، به درک، مرتیکه می گه اصل باید بذارمش تو خشتک میدون خوب این بی صاحابو تکون بده دو قدم راه برو نمی میری که. سوار شو بابا رفتیم چقدر غر می زنه. می بینی! مسافر نیست باید واسه یک قرون دو زار از پامنار تا جردن با هر کس و ناکسی در بیفتیم با مسافر، با شخصی. خدایا به امید تو. رادیو روشن کنم بینیم دنیا دست کیه؟ می کشی؟ تاکسی صفر را انداختم تو چاله چوله که چی؟ اگه مسافری گیر بیاد اینجا را بخون، چهارصد و بیست و پنج تومان اخ کنه که چی؟ پول پنچری ماشین هم نمی شه. بر پدرشون لعنت. این بی صاحاب را کجا گذاشتم؟ آتیش داری؟ ببین تو داشبورت نیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;" ما بی صبرانه منتظر شنیدن نظرات شما هستیم، با ما تماس بگیرید، پیامک بزنید، وای که چقدر امشب قشنگه، همراه ما باشید با رادیو طراوت. اگه بیکاری، اگه بدبختی، اگه حتی موبایل دائمی نداری می تونی با ایرانسل به ما پیامک بدی اگه حتی قدرت خرید ایرانسل را هم نداری باز هم اشکال نداره، فقر که عار نیست هورا که می تونی بکشی، شاد باشید با رادیو طراوت. هورا ... "&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ها پیداش کردم وه، نترس، حواسم جمعه، هنوز دست جپ و راستم را نمی دونستم پشت اف سیخ می کرفتم واسه آقا خدا بیامرزم یک عمره راننده ام مشدی. مقصر اون کره خره که لایی می کشه، زن ما را هم یکی از همین لاشی ها فرستاد سینه قبرستون دیگه، خدا اموات شما را هم بیامرزه. حتما تصادف شده وگرنه نباید ترافیک بشه. شیش ماه پیش زنگ زدن برم بیمارستان. بالا سرش که رسیدم درد می کشیدا. چند تا هزاریُ محکم تو مشتش چسبیده بود ول نمی کرد، با مشت دیگش هی پتو را چنگ می زد. اونجوری تو خون دیدمش قاطی کردم، داد می زدما، خون جلوی چشم هام را گرفته بود سرش را بسته بودن صورتش کبود شده بود . می گفتن حتما با صورت خورده زمین ولی انگاری بیشتر جای مشت بود آخه شما بگو وقتی یکی با صورت می خوره زمین لبش جر می خوره؟ یا زیر چشماش کبود می شه؟ نمی شه. اصلا نمی تونست چشماش را وا کنه . تا دم آخر پول ها را ول نمی کرد عین جونش نگه داشته بود تا بده من. شایدم نامردها می خواستن پول هاشو بزنن، من که سر در نیاوردم آخرش چی شد. خوب می خواستی چه کار کنم؟ نه تو جای من بودی چه کار می کردی؟ ازش می گذشتی؟ از کسی که زنتُ مادر بچتُ ازت گرفته، باهاش چه کار می کردی؟ منم نتونستم رضایت بدم، یعنی غیرتم نمی گذاشت. نه کار به قصاص نکشید آقاش پول مجلس ختم را هم داد تا شاید دلم به رحم بیاد ولی باز رضایت ندادم ولی اون ها ول کن نبودن. یک روز که می رفتم بیرون مادرش به دستُ پام افتاد روسری از سرش افتاد آره جون شما روسریش افتاده بود و هی التماس می کرد هی ضجه می زد، خیلی جوون می زد، اصلا بهش نمی خوره بچش بیست و پنج سالشه، آره آقا هی دستم را می گرفت پام را ماچ می کرد. ملت جمع شدن ضایع بود، گفتم زشته دم در، ما اینجا آبرو داریم بیا تو صحبت می کنیم. القصه سرت را درد نیارم بالاخره راضیم کرد به این شرط که یک پولی بدن که بدم یکی نماز و روزه های قضاش را به جا بیاره، منم رضایت بدم. چرا اینجوری نگاه می کنی فقط صدقه سر ننش بود که رضایت دادم. بنده خدا الان هم هر چند وقت یک بار میاد یک سری به دخترم می زنه. دخترم؟ کنیزته سوم چهارم ابتداییه. من؟ نه، کارم همینه قبلا توی کارخونه کار می کردم ولی دو ساله بیکارم. به اسم تعدیل نیروُ این کثافت کاری ها که فک و فامیل شونُ بیارن سر کار ما را اخراج کردن... &lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;" ممنون از پیام های گرمتون، آخرین آمار شرکت کنندگان در مسابقه این برنامه 69297001 نفره. ما را دلگرم می کنید با پیام های زیباتون. "&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;اولاش سخت بود چند تا وسیله مثل چرخ گوشت و لباسشویی و تلویزیون را فروختیم تا بتونم کاسبی چیزی راه بندازم که نشد. زنم خیاطی می کرد اما نمی رسید کفاف نمی داد مجبور شد بره بیرون کار کنه روزها بیرون کار می کرد شبها هم خیاطی، اما باز هم جور در نمی اومد خرج زیاد بود، این دکترها گفتن زن و شوهر باید تو زندگی پشتُ پناه هم باشن شما که ازدواج نکردی هان؟ بعدا ملتفت میشی چی می گم. خدابیامرز این آخری ها، شب ها هم می موند و کار می کرد بهش می گفتم آخه زن از پا می افتی یک کم به فکر خودت باش، اما گوشش بدهکار نبود که نبود. ای بابا چی بگم؟ وضعمون ای بهتر شده بود ولی کمتر بودش منم خوب هوای بچه را داشتم دیگه، می خواستم پولی جمع کنم تا یک کاسبی چیزی راه بندازم که نشد خدا بردش، حالا هر شب جمعه یک کم از دخلو خیراتش می کنم برسه به دستش ، خدا بیامرزش. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راه هم باز شد، خدا خودش گره گشاست. ای دل غافل زیاد سیگار می کشم؟ یادش که می افتم عصبی می شم اگه می شد پس اندازی کنیم، اگه خرج انقده زیاد نبود، الان یک کاسبی داشتم انقدم سگدو نمی زدم. نگاه، ببین چه جوری گیر داده به زن مردم، طرف جای مادرشه، حتم همین تخم سگ خیابون را بسته بود،شیطونه می گه بزنم کنار بفرستمش همون جایی که ریدنش مادر قحبه. این فیلمه را دیدی؟ همین که دختره توشه که رفت آمریکا با پسره تایتانیک بازی کرد، عجب فیلمیه. اسمش چی بود؟ آره مرحبا، معلومه شما هم اهل فیلم و هنری ها. یک تیکه داره از اون تیکه های عجیب سینماست آخه من سینما زیاد می دیدم، خدا بیامرزدش بهمن مفیدُ، راه که می رفت دلت واسش غنج می رفت، شما یادت نمی آد، سوفیا لوره، جولیانو جما، خدا بیامرز بهروز. این ها فیلم های با معنا بازی می کردن مرد بودن، لوطی بودن. این دختر &amp;nbsp;ِ تو فیلم می گفت دارن جوون ها را معتاد میکنن. شما که آدم حسابی هستی شما را نمی گم اما جوون های ما یا عملی شدند یا خانوم باز. دیدی که! اون زمان که از این چیزها نبود همه چی بود ولی مردم چشم پاک بودن چشم و دلشون سیر بود. حالا چه فیلم هایی می بینی؟ آهان! خوبه ببین اما زیادیش هم آدم را از کار و زندگی می ندازه، مواظب باش هر فیلمی نبینی آره، از من به تو نصیحت ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;" از زندگیتون لذت ببرید، لذت توی پول نیست، کافیه یک نگاه به دورُ برتون بندازید تا ببینید همه پولدارها بدبختن و خوشبخت تویی که فارغ از مال و منال روزگاری. آره خوشبختی توی همون بوی قرمه سبزییه که الان آقای خونه! منتظر رسیدن شماست. توی همون نونُ پنیری که خالی خالی ولی با عشق، خانوم واستون لقمه گرفته تا حین کار از حال نرید، خانوم چشم انتظارته نکنه رفتی خونه با بچه ها دعوا کنی، با هم رادیو طراوت گوش کنید. عشق ما هدف ما زندگی ما شما مردمید، با ما باشید با رادیو طراوت. "&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بدم بالا؟ هوا بهاریه، گرمه اما محض وجود سرکار که ازت خوشم اومده، میدم بالا. جوون روغن نباتیه دیگه کاریش نمی شه کرد. منُ این جوری نگاه نکن یک تنه ده نفر را حریف بودم. اخراجم که کردن شکستم، ریختم پایین وجودم آب شد. الانش هم اندازه صد تا جوون اراده دارم. بیچاره زنه هی می گفت ترک کن نکش ولی نمی شد نکشم، وقتی می دیدم می ره بیرون کار می کنه و از دست منم کاری ساخته نیست بیشتر داغون می شدم، سیب زمینی که نبودم آقا داغ می کردم واسه همین مصرفم بیشتر می شد. بعضی از این معتادها خیلی بیشتر از من و شما غیرت دارن آره به خدا، سر همین غیرتشونه که طاقتشون طاق می شه و می کشن. بعد مرگش یک شب به خوابم اومد و گفت با پول دیه یک ماشین بخر و باهاش کار کن، ولی ترک کن به خاطر بچه مون. آره جاش خوب بود سبزه، چمن، لباس های سفید، صورتش هم نور بالا می زد، خوب آره دیگه مهندس از صبح تا حالا دارم چی می گم؟ تو باغ نیستی ها. با پول اونها این لگن را خریدم وگرنه من پولم کجا بود ماشین بخرم؟ گفتی ازدواج نکردی هان؟ ازدواج آدمُ می سازه می گن کارخانه انسان سازیه. پا به پای هم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بذار ببینم این آبجی مون کجا می ره ؟ چی ؟ گفت بلوار دریا ؟ شبِ بذار این بنده خدا را هم برسونیم. ثواب داره. آبجی تو خود دریا میری یا تا سر دریا؟ اشکال نداره سوار شو، شب شما هم بخیر. آبجی این وقت شب غیر تاکسی خط دار سوار هیچی نشو مخصوصا این شخصی ها که گرگن ناموس سرشون نمی شه . سرت را درد نیارم من خودم الان دنبال یک زن مومن و نجیبم که اگه خدا بخواد غلامیشُ بکنم، آخه زن خوب کم پیدا می شه مشدی شما هم موقع ازدواجت دقت کن درست نمی گم آبجی؟ احسنت! حلال باشه اون شیری که خوردی قربون دهنت، آخه ما داشتیم راج به مقوله ازدواج اختلاط می کردیم که شما سوار ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;آهان این هم پل مدیریت، اگه ناراحت نمی شی همین جا پیادت کنم تا راحت تر ماشین گیرت بیاد من هم این خانوم را برسونم شبه خدا را خوش نمی آد، می بخشی ها، بگو جمهوری سوارت می کنن نه مهمون ما باش مهندس، نمی گیرم جون داداش، بفرما، چون شمایی هزار تومن. قابل نداره، کرایش همینه اینُ ول کن یک چیزی نوشته تا اینجا دربست اومدیم. خدا بده برکت به سلامت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;عجب آدم هایی پیدا میشن ها! بریم تو دریا دیگه ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehr-story.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>مدیر وب</author>
      <comments>http://mehr-story.persianblog.ir/comments/278523/7766349/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-278523.post-7766349</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Sep 2011 12:07:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نویسنده داستان:ابوذر هدایتی</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;بیابه مارتافکرکنیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;ابوذر هدایتی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;h1&gt;&amp;nbsp;&lt;/h1&gt;
&lt;table cellspacing="0" cellpadding="0" align="left"&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td width="243" height="13"&gt;&amp;nbsp;&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;&amp;nbsp;&lt;/td&gt;
&lt;td&gt;&amp;nbsp;&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;h1&gt;ـ خُب امشب چه&amp;zwnj;کار کنیم؟&lt;/h1&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی چیزی نگفت.&lt;/p&gt;
&lt;h4&gt;سلطانی دنبال عصایش گشت: شطرنج یا منچ؟&lt;/h4&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی چشم&amp;zwnj;هایش را از زیر عینک مالید: حوصله ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ـ اَه ه. حال نگیر دیگر. آدم هم باید از پیری بکشد، هم از تو.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی نگاهش نکرد و دست روی زانویش گذاشت: پا درد نا برایم نگذاشته، دنبال هم بازی می&amp;zwnj;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی گفت: پس بیا عکس نگاه کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی نُچ کرد: هفته&amp;zwnj;ای یک بار داریم عکس می&amp;zwnj;بینیم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی خم شد و عصایش را از روی دستگیره در برداشت: تا میدان که پیاده می&amp;zwnj;آیی برویم. دیگر نه نگو.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی دست به پیشانی&amp;zwnj;اش گذاشت: دیشب رفتیم، باد به پایم خورد، الان ُزق ُزق می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی به عصا تکیه داد و بلند شد: پس من امشب با بی&amp;zwnj;خوابی چه&amp;zwnj;کار کنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ـ آمدم بالا که از بی&amp;zwnj;خوابی نمیری.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی سر روی کف دستش گذاشت و نفس کشید. سلطانی سر از پنجره بیرون برد. جمالی زانویش را مالید. سلطانی پنجره را بست و جلو ساعت ایستاد و تکان&amp;zwnj;های پاندول ساعت را شمرد. جمالی نگاهش کرد: فهمیدم. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی سر برگرداند. جمالی گفت: بیا به مارتا فکر کنیم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;و خندید: چه&amp;zwnj;طور است؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;سلطانی فکر کرد. جمالی بلند شد و نزدیکش رفت: یادت می&amp;zwnj;آید؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی گفت: داری به من می&amp;zwnj;گویی؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و نشست: مادرش خیاط خانه داشت. چی بود. سایه&amp;zwnj;اش هم خوشگل بود. ارمنی بودندها.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و روی صندلی ولو شد: باورت نمی&amp;zwnj;شود، من به آن پر رویی فقط به مارتا نمی&amp;zwnj;توانستم متلک بگویم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;لب به دندان گرفت و آه کشید: چند بار تعقیبش کردم. می&amp;zwnj;خواستم ببینم با کی رفیق است.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;روی میز خم شد:&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ـ بگذار یک چیز برایت بگویم. با بچه&amp;zwnj;ها شرط بستیم، هر کی با او بتواند دوست شود،۱۰ تومان برایش جمع کنیم. کلی پول بود. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی دست به سبیلش کشید و فکر کرد: یادم نمی&amp;zwnj;آید.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;سلطانی گفت: تو که کارگرِ نجاری بودی. ما با بچه مدرسه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;ها قرار گذاشتیم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;جمالی اخم کرد. سلطانی گفت: هیچ&amp;zwnj;کس نتوانست.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;تو آشپزخانه رفت و بلند گفت: چه روزهایی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;با سینی چایی برگشت: آخ خ خ... هر شب یک جوری خوابش را می&amp;zwnj;دیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;خندید: جای داداشش هم حسابم می&amp;zwnj;کرد، کلاه&amp;zwnj;ام را هوا می&amp;zwnj;انداختم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سینی را روی میز گذاشت و نشست و به قناری خیره شد. پرنده سر تو پَرش برده بود. آه کشید و گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ـ خوب شد از آن&amp;zwnj;جا رفتند، وگرنه یا خودم را خراب می&amp;zwnj;کردم یا او را.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و جمالی را دید: یعنی الان کجاست؟... از ما بزرگ&amp;zwnj;تر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و نشست. جمالی گفت: چشم&amp;zwnj;هایت را ببند.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی نم چشمش را پاک کرد: برای چی؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ـ می&amp;zwnj;خواهم یک نسخه خطی و قدیمی نشانت بدهم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی ابرو بالا انداخت. جمالی دست تو جیبش برد. سلطانی چشم بست. جمالی گفت: پنجاه سال قِدمَت دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و تکه کاغذی جلو صورت سلطانی گرفت: نگاه کن.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی کاغذ را گرفت و عینکش را زد: این چی هست؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی پا روی پا انداخت و به صندلی تکیه داد: بخوانی می&amp;zwnj;فهمی.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی خواند و بلند شد: خدای من.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;دوباره خواند و جلو جمالی ایستاد: واقعا این دست خط مارتاست؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی سر تکان داد.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ـ یعنی مارتا برای تو نامه نوشته؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی گفت: چرا نه؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی دست جلو دهانش برد و انگشتش را گاز گرفت: باورم نمی&amp;zwnj;شود. مارتا تو را با این قد کوتاه چه جوری دیده؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی پوزخند زد. سلطانی به سر جمالی زل زد: زودتر از بابایت هم کچل شدی.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و لبه صندلی نشست و دست به پیشانی&amp;zwnj;اش گرفت: تازه تو همیشه سر کار بودی.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و کاغذ را پشت و رو کرد: یک تا بیش&amp;zwnj;تر نخورده. چه&amp;zwnj;قدر هم خوب نگه داشتی.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی خواست نامه را بگیرد. سلطانی نامه را بو کرد: بگذار حال کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و از بالای کاغذ خیره به جمالی شد: این راز چه جوری تا حالا خفه&amp;zwnj;ات نکرده؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی گفت: مارتا خواسته بود حرفی نزنم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی باز هم خواند: چه کم نوشته... ببینم فارسی بلد بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی خندید: می&amp;zwnj;بینی که.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی تاریخ نامه را دید: آخ... آخ... درست همان وقتی بود که من، مجنون بودم، لیلی خبر نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و روی صندلی جا به جا شد: نوشته نمی&amp;zwnj;توانم با تو عروسی کنم. مگر از او خواستگاری کردی؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی قند تو دهانش گذاشت: آره، اما نگفت چرا.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی گوشه کاغذ را با دو انگشت مالید: چه کاغذ خوبی هم هست. رنگی است ها. آن وقت&amp;zwnj;ها از این کاغذها ندیده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;h6&gt;جمالی خم شد، نامه را بگیرد. سلطانی نداد و گفت: کی اول نوشت؟&lt;/h6&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی فکر کرد: مارتا.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی به نجوا گفت: مارتا... مارتا.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی کاغذ را تکان تکان داد: این چندمی است؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی باز فکر کرد: اولی.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ـ چند تا نوشته؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ـ خیلی.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی دست روی کاغذ کشید: پس چرا همین یکی را آوردی؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ـ وقت زیاد است.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;سلطانی پرسید: راستی چه جوری شد با هم رفیق شدید؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;اتاق تاریک شد. سلطانی گفت: بد شانسی.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی فندکش را در آورد و شمعِ رو میز را روشن کرد. سلطانی را دید. دست زیر چانه&amp;zwnj;اش زده بود و نگاهش می&amp;zwnj;کرد. جمالی بلند شد:&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ـ بگذار برای فردا شب. این جوری سرگرمی هم کم نمی&amp;zwnj;آوریم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;و جلو رفت تا نامه را بگیرد. سلطانی دستش را عقب کشید: بگذار امشب پیشم بماند.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&amp;clubs;&amp;clubs;&amp;clubs;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;جمالی چند پله بالا رفت. در خانه سلطانی بسته بود. از لای نرده&amp;zwnj;ها، راه پله را دید. کسی نمی&amp;zwnj;آمد. تند دم در خانه دختر رفت. در که زد، دختر آمد: سلام. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;جمالی دسته گل و کادو را طرفش گرفت و خیلی آرام گفت: بفرمایید، قابل شما را ندارد. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;دختر ابرو بالا انداخت: برای چی؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;ـ به خاطر محبت دیروز.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و با مِن مِن گفت: می&amp;zwnj;شود یکی دیگر هم برایم بنویسید؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mehr-story.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>مدیر وب</author>
      <comments>http://mehr-story.persianblog.ir/comments/278523/7719177/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-278523.post-7719177</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Sep 2011 09:34:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
